تبليغاتX
یک سبد خالی

یک سبد خالی

 

مرسی که هستی و

هستی را رنگ می بازی.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 23:14 توسط ماهیار |


امشب

شب تولدم اومدم و نه انگار کسی اینجا هست رد پای مهرگان.......سبد هنوز نبض دارد.

به قول تیرگان امشب می خواهم به بهانه ی رب قرن اشغال زمین جشن بگیریم.

 

خیلی منتظرم امسال

انتظار ...

آیا صدای زنگ تلفن را خواهم شنید...!!!

 

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386 22:36 توسط ماهیار |


به نظر می رسد اینجا دیگر کسی سرک نمی کشد.همه خوابشان برده.گمانم کسی از آن فلوت های سحرامیز دارد که همه را خواب می کند.

ماهیار که رفته با آقایان خارجی حرف بزند شاید راهش بدهند خارج.

تیرگان هم که فوق می خواند و حسابی کلاسش رفته بالا.

من هم برای خودم می پرم.این دقیقاْ کاری است که انجام می دهم!یک جور بی تفاوتی خاص و بد.شاید هم بد نباشد مثل چرکی می ماند که پخش شده باشد و آدم بی حس و بی حال مرگ را انتظار بکشد.بد نیست مزه اش بهتر از انتظار کشیدن زندگی است.از من بشنو!

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 11:16 توسط مهرگان |


یک سا له شد.

منتظر تولد یک سا لگیش در کلوت های شهداد هستیم 

سه نقطه ...

سید خالی من ، من از تو خا لی ترم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 0:2 توسط ماهیار |


 

 

مرد سنگی  !

 به دنیا آمدم . شانه هایت را هم بالا بیاندازی  اتفاقی نمی افتد . حدود بیست و سه چهار سال دیگر من آن جا هستم . هر قدر هم دلم گرفته باشد و هر قدر هم گیلمور لب هایش را به هم فشار بدهد و بخواند

   اشکم در نمی آید که تو با انگشت های زبرت پاکشان کنی و غش غش بخندی Wish you were here  !

به افسردگی شب تولد من !

آن شب قرار است بخندم . برقصم و تبریک بگویم به خودم به اشغال ربع قرن زمان در این کره خاکی !

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 17:33 توسط تیرگان |


دیگر سیبی نما نده

نه برای من

نه برای تو

نه برای آدم و حوا

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 23:36 توسط ماهیار |


تنگ بی آب٬قاب بی آینه٬قرآن بی کلام و هفت سکوت در هفت سفال شکسته دل.

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386 21:6 توسط مهرگان |


دلم برای آب پرتقال با طغم سیگار بهمن کوتاه تنگ شده

عید وماهی قرمز و سیر و سمنو و میذارم و میریم شاید زاینده رود ماهی خوشکلی پیدا شه

مهرگان در جواب غیبت کبراش :دل خوش سیری چند

و من

تاپ با صفه کلید روی صفه هم چیزه جالبی نیست

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 23:4 توسط ماهیار |


 

      از کرمان آپدیت می کنیم که آپدیت کرده باشیم ! بوی و بهار و آسمان سرخ از غبار دو سه روز پیش دوباره دیوانه مان کرد ...هر سال دم بهار به اندک بهانه ای عاشق می شویم ... شاید یک تار موی آشفته ، شاید یک صدای لرزان ، شاید یک سایه کم رنگ که کنارمان راه می رود ... با عشقمان که دیگر دوست نداریم فریادش کنیم می خوابیم این روز ها را و بیدار می شویم و صبح مست مست خیره به آسمانیم که هنوز آبی است ، یک آبی وارفته ، خورشید که تنمان را با بی رحمی می سوزاند ، انگار نه انگار که ما عاشق شده ایم !!

عشقمان را گذاشته ایم کنار ماهی سفره هفت سین ، عشق مان هیچ وقت " سین "نداشته  ، ولی ما میخواهیم بگذاریمش وسط سفره ( کنار ماهی که آن هم "سین " ندارد )  و سیر نگاهش کنیم تا صدای توپ بلند شود .... فکر می کنیم آن وقت همه چیز خوب می شود ، آسمان آبی لاجوردی و خورشید گرم گرم !

عشقمان نشسته رو به رویمان چیزی نمی گوید ، حتی سرش را تکان نمی دهد ولی ما می دانیم که با ما موافق است . آخر او عشق ماست ....

 

پ.ن : انگار قصه فیلتر است ، نه ؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 22:49 توسط تیرگان |


رقصم گرفته بود

 همچون درختکی در باد

آنجا کسی نبود

جز من و خیال و تنهایی

تنها

رقصیدم

پ.ن:دلم برایتان تنگ شده،نمی دونم یادتون هست یا نه ولی این موزیک متن وبلاگمون بود اون شب که ما کارونی خوردیم با لوبیا سبز اممممممم خوشمزه بود.دلم خواست اون شب ها را 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 0:51 توسط ماهیار |


 

خیابان ها پر از سر عت گیر است و خطوط سفید ، ماشین های سفید و آبی که با صداهایی آمرانه ما را لای این خطوط می چپانند...

ما نمی خواهیم لای این خطوط حر کت کنیم ، ما می خواهیم با یک سر عت غیر مجاز برویم !

پس مرگ بر سرعت گیر ها......

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 11:3 توسط تیرگان |


  " تو یه ایده آلیست نفهمی ، یه آرمان گرای احمق و بی خیال که نمی دونه داره دنبال چی می گرده  "

   این ها رو  خودم به خودم گفتم وقتی دم غروب رفته بودم تو محله یه دوری بزنم . هم حال و هوام عوض بشه ،هم یه بسته بادوم زمینی مزمز ( از این آبی ها که کمتر چرب و چیلی اند ) با یه سن ایچ ۷ میوه گنده برای خودم بخرم و بر گردم تا با " ابن عربی " و بقیه عالیجنابان سر و کله بزنم.( یک کارت هم گرفتم یه سری به سبد بزنم  ،بعد از یک ماه ، اومدم و دیدم که نه ! خبری نیست . " نه کسی میاد نه کسی میره "  !! )

حالا چرا سر شب به خودم بد و بیراه گفتم مربوط می شه به تنها پاساژ سر خیابون ما که از ۵ تا طلا فروشی تشکیل شده و معمولا آقایون و خانم های "شرعا حلال به هم" بازو به بازوی هم ، پشت ویترین ها قدم می زنند . امشب من هم مثل یک وصله ناجور دماغم رو به شیشه ها می چسبوندم و حرف های عاشقانه و طلایی زوج ها رو گوش می دادم . بعد از یک ربع چرخ زدن بی ثمر و در حالی که هیچ چیزی چشمم رو نگرفته بود تا بعدا که پولدار شدم واسه خودم بخرم ، کیسه خرید هم کم کم توی دستم سنگین می شد و احساس کردم همه دارن به من چپ چپ نگاه میکنن ، زدم بیرون !

خب ! من تو سرزمین خوشبختی اون ها مثل یک وصله ناجور بودم، نه به خاطر اینکه مردی رو دنبال خودم نمی کشوندم(البته شرعی ! ) ، به خاطر این که حتی تو آرزوشم نبودم . این فکر ها رو کردم و با این حساب که با همه ی این آدم های معمولی ، پست و حقیر ، متفاوتم و فرق دارم  با اعتماد به نفس تمام از پاساژ زدم بیرون . توی سر بالایی تند خیابون باد اعتماد به نفسم یهو خالی شد ! به خودم گفتم ، لااقل اینا رسیدن به اون چیزی که می خواستن . تو چی اگه چند سال دیگه برگشتی که همین جور زندگی کنی؟ زندگی رو که می شناسی ، می دونی که  چه بازی ها سر آدم در میاره ؟ دنبال چی می گردی که به هر چیزی  می رسی با لگد می زنی زیرش ؟

.... بگذریم ! امتحان ۱۰ روز دیگه اس و من این دفعه واقعا شمارش معکوسم رو شروع کردم : ده......

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385 19:54 توسط تیرگان |


هنوز تصمیمی مبنی بر اینکه شغال باشم یا سیب نگرفتم.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385 20:18 توسط مهرگان |


چه دلهرهای...

یه نگرانی عجیب تو وجودمه ،هر چه بیشتر به تموم شدن درسم نزدیک می شم

بیشتر می ترسم

یه مر حله جدید از زندگی

تا اینجا که هیچی به انتخاب خودم نبوده

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385 14:40 توسط ماهیار |


 

    فکر کنم حدود 23 یا 25 شهریور 80 بود ، که به تهران آمدم . دو ، سه شب قبل از حرکت با"ونوس " و خانواده رفتیم سینما .دلیل انتخاب فیلم شب های تهران را برای دیدن در آن شب هیچ وقت نفهمیدم !  با این که شام " پیتزا مکث " خیلی خوشمزه  و با خنده گذشت ولی ما دو تا بگی نگی ترسیدیم و با همین تصویر به تهران آمدیم و بعد تقریبا از همان روز های ورود راهمان از هم جدا شد ولی تقریبا سالی  یک بار( !  ) حتما همدیگر را می دیدیم !

    الان بعد از حدود پنج سال و نیم  وقتی به این شهر بی در و پیکر فکر می کنم ، می بینم که بیشتر از همه عاشق شب های تهرانم !  ( البته برای ما کرمونی ها که در شهرمان از نعمت شب محرومیم این پدیده خیلی جذاب تر است!)    بعد از اون عاشق یک کوچه باریکم ( کوچه موثق) که تا پنج سالگی ام را آنجا گذراندم و سه سال پیش در یک گشت و گذار ( بفهمی نفهمی عاشقانه ) که به طور خیلی اتفاقی به آن کوچه رسید ، دو باره کشفش کردم . در آن خانه یک هم بازی به اسم "علیرضا" داشتم که با اینکه همیشه دعوا می کردیم ، خیلی دوست دارم بدانم کجاست و چه کار می کند .  یک پله پایین تر که بیاییم ، عاشق تئاتر شهرم ! اگر خدای نکرده یکی از کلاس هایم پنجره ای رو به ساختمان تئاتر شهر داشت برای من کلاس تعطیل بود! ساعت های بین کلاس هایم را هم جلوی تئاتر شهر می گذراندم و محل تمام قرار مدارهایم هم همان جا بود...

    بگذریم....    

  پس فردا : رفع سوءتفاهم می کنیم ، قصه توی کامنت دونی از شب های کویر پرسیده بود و ستاره هاش ! اگه از این نگاه " شب برای شب " به شب نگاه کنیم باید بگم که شهر ما زیبا ترین آسمان را در شب داره البته باید یک جای تاریک و البته امن پیدا کنی تا بتونی به این زیبا یی ها خیره بشی ! ( همین جا همه ی علاقه مندان را دعوت می کنم یه سر به کرمون بزنن ) . ولی حرف من راجع به شب در شهر بود . خیا بون های تاریک و سیاه و بعضی اوقات خیس و ماشین هایی که با سرعت حرکت می کنند و آدم هایی که توی پیا ده رو ها زیر نور لامپ های رنگی قدم می زنند و چیزی می خورند و.....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 17:32 توسط تیرگان |


می ترسم.اگر این جسم نورانی که در آسمان کرمان دیده شده مرا بدزدد دم امتحان ها چکار کنم؟کارم چی می شود؟اگر بلا ملایی سرم بیاورند چی؟اگر اصلاْ شبیه این فیلم ترسناک ها نباشد و خیلی دوستانه برخورد کند چی؟من چه چیزی بخواهم؟زیبایی؟طلا؟هوش؟یا همین که کمک برسانند آنالیز را پاس کنم کافی است؟

خدا کند مامان اینها یکی از این عکس های در پیت مرا ندهند برای نشان دادن در تلویزیون.خیلی نگرانم.کاش یک کم ظاهرم مرتب تر بود.

آخ یادم رفت!می توانم یک شاهزادهء افسانه های پریان را هم بخواهم.هممم!کاش زودتر بیایند!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385 21:1 توسط مهرگان |


ساده است

بهره جویی از انسانی دوست داشتنش بی احساس عشقی

او را  به خود وانهادن

و گفتن این که دیگر نمی شنا سمش

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 20:50 توسط ماهیار |


 "  ـ نه ! مگویید ، مگویید

   به تماشایش بنشینم . " 

 برای من بم دیگر آنجا نیست در حیاط خانه است آنجا که درخت های نارنج مان ده-دوازده سال است که بی وقفه قد می کشند،درست از همان روز که یک دوست بمی ( که دیگر نیست ) ، دو نهال نحیف را در باغچه مان کاشت .  من ندیدم ولی پدر بعد ها گفت  آنشب که بم فرو ریخت ، درخت ها گریه کردند .

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385 16:37 توسط تیرگان |


 

" سوال کنید که به شما داده خواهد شد ، بطلبید که خواهید یافت ،بکوبید که برای شما باز کرده خواهد شد .زیرا هر که سوال کند، یابد  و کسی که بطلبد ، در یافت کند و هر که بکوبد برای او گشاده خواهد شد . وکدام آدمی است از شما که پسرش نانی از او خواهد و سنگی بدو دهد ؟ یا اگر ماهی خواهد ماری بدو بخشد ؟ پس هر گاه شما که شریر هستید ، دادن بخشش های نیکو را به اولاد خود می دانید ، چقدر زیاده پدر شما که در آسمان است چیز های نیکو  را به آنانی که از او سوال می کنند خواهد بخشید ! "

(متی  ۷:۷- ۱۱ ) 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385 3:5 توسط تیرگان |


   خودت را خانه نشین می کنی به بهانه درس خواندن و ان وقت همدم ات می شود  سیستم ( که همین طور الکی "وی وی " صداش می کنی) و  اینترنت ،دوست داشتنی لعنتی !! و همه دوست های مجازی که باهاشون حرف می زنی و در دل می کنی و حتی تو مهمونی ها ازشون نقل قول میکنی انقدر که عمه جان می پرسه : خب ! این ... خانم ، حالا چه شکلیه؟ چند سالشه؟  و تو جواب میدی که : نمی دونم ! راستش تا حالا ندیدمش !

    همه این ها رو داشته باشین تا روزی که "وی وی " عزیز ناگهان خاموش بشه و دیگه روشن نشه ! و همون شب وقتی به ستاره ها نگاه می کنی ،  انگار که همه ستاره ها دارن گریه می کنن!

    خب ! حقیقتش دل هر دو تامون براش تنگ شد هم من ، هم امین ! هر شب به جای خالیش زل می زدیم ! حالمون درست حال دو تا آدمی بود که نفر سوم خانواده شون رو از دست داده باشن.....

 

پ.ن ۱: احساس می کنم حالم خیلی خوب نیست! شما چطور ؟

پ.ن ۲: الان ۲ ساعتی هست که وی وی دوباره به جمع ما برگشته ! من که نمی تونم ازش دل بکنم !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 2:37 توسط تیرگان |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


ما سه نفریم !

بیشتر از نه سال است همدیگر را می شناسیم و دراین مدت بارها تصمیم گرفتیم کار متفاوتی انجام دهیم.در نهایت تمام آنها به خنده های زورکی ختم شد تا بار بعد که دور هم جمع شویم.این آخرین بار تصمیم بر این شد کار متفاوتی انجام ندهیم!وبلاگ بنویسیم.درست مثل بقیه!

قرار نیست مطلب مهمی بنویسیم.هیچ کدام از ما نویسندهء حرفه ای نیستیم.گاهی می نویسیم از سر دلتنگی یا برای خالی نبودن عریضه.شاید نوشته هایمان در حد مرور خاطرات بماند یا نقد یک کتاب شود یا گیس و گیس کشی......


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1386

آبان 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385


نویسندگان

...

تیرگان
مهرگان
ماهیار


پیوندها

وروجک سر گردان
ذهن...؟
قصه ( فعلا خارج از صفه ! )
پری نامه


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS