|
دستشویی های دانشگاه پر از لک خون است و صدای وز وز مگس ها.انگار بر لاشهءزنده ام پای کوبی می کنند.درد دارم.در کمرم.پهلوهایم.دلم می سوزد.جدا شدن لخته های خون را یکی یکی احساس می کنم.خون سرخ٬روشن.خون زنده. قطرات درشت عرق از انحنای پهلوهایم می لغزد و من باز زن بودن را تجربه می کنم.دست می گیرم به کنارهء پله ها و خودم را به سختی بالا می کشم.پسرک نگاهم می کند.زیر جلکی می خندد.درد می پیچد در قلبم.درد تحقیر و من سالهاست به جرم زن بودن تحقیر می شوم . آنقدر این جمله را تکرار کرده ام که دیگران عادت کرده اند به شنیدن و نفهمیدن. نگاهم را پایین می اندازم.فکر می کنم چقدر دلم کسی را می خواهد که مرد نباشد.دنیا پر شده از مرد هایی که فقط مرد هستند.مردهای شب٬مرد های بستر٬مردهای غیرت های دروغین.من دلم کسی را می خواهد که نصف آنقدر که من زنم٬جوانمرد باشد. + نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 21:50 توسط |
"... قلب تو حال گل های میچکا جومه را پیدا کرده است. طاقت دست زدن به آن نیست، باید با آن مدارا کنی . تو گلی و گل ها آشیانه ی اشک وتبسم اند؛ با این که قطره های اشک شان روی چهره معصوم شان افتاده است همه عمر متبسم هستند. تو هم باید اشک هایت مثل آن شبنم روی گل ها در وسط خنده ها محو شود و از حیث مقدار قیاسی غیر قابل توجه باشد . چندان به آن صدایی که قلب تو را تحریک می کند گوش نده ؛ همه وقت ، همه جا ، صدای حزین مجهولی قلب های بهانه جو را می آزارد. آن جا که آب رود خانه کف می زند و مثل یک عاشق می نالد و در تاریکی انبوه درخت های خار دار می افتد، آن جا چه خبر است؟ آن جا که فجیعه ای نیست؟ چرا دردناک است؟ خطری نیست، پس چرا می تر ساند؟ ..." از نامه نیما یوشیج به ناکتا + نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 13:37 توسط تیرگان |
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 16:54 توسط تیرگان |
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 12:36 توسط ... |
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 23:26 توسط تیرگان |
بیشتر از نه سال است همدیگر را می شناسیم و دراین مدت بارها تصمیم گرفتیم کار متفاوتی انجام دهیم.در نهایت تمام آنها به خنده های زورکی ختم شد تا بار بعد که دور هم جمع شویم.این آخرین بار تصمیم بر این شد کار متفاوتی انجام ندهیم!وبلاگ بنویسیم.درست مثل بقیه! قرار نیست مطلب مهمی بنویسیم.هیچ کدام از ما نویسندهء حرفه ای نیستیم.گاهی می نویسیم از سر دلتنگی یا برای خالی نبودن عریضه.شاید نوشته هایمان در حد مرور خاطرات بماند یا نقد یک کتاب شود یا گیس و گیس کشی!!!!!! نمایشگاه کتاب است.بعد از چند سال خواهش٬ماهیار همسفرم شد.شال و کلاه کردیم و از ولایت به شهر آمدیم.خوب بود٬بد بود!به هر حال گذشت.همسفرانمان به این نتیجه رسیدند که ما "دختروا نجیبی" نیستیم!و گفتند:جوانهای امروزی....ظهور امام زمان....هدایت.... و کلماتی از این دست که درست خاطرم نمانده. کسی به استقبال ما نیامد.در این شهر کسی کسی را نمی شناسد.مردمش به حرف مهربان هستند:مهمان هستید...قدمتان سر چشم...کمک می خواهید؟شد پنج و پونصد! یک آپارتمان نقلی شبیه همهء آپارتمان ها با میزبانی که شبیه هیچ کس نیست:تیرگان. مهمان نوازی جنوبی ها را دارد و چقدر خوب است که کسی را در غربت چنین بشناسی. شب پیش تیرگان و ماهیار قدم زندند و من در کافی شاپی دلگیر قلیون کشیدن دختران تهرانی و حرف های کسالت بارشان را تحمل کردم که پر از اسامی مختلف بود. امروز نمایشگاه را گز کردیم و نه شب خسته و هلاک به خانه رسیدیم.عزممان را جزم کردیم و سبدی خالی را بافتیم.می خواهیم خالی اش را با زندگی مان پر کنیم.زندگی یا شاید روزمرگی.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 0:47 توسط ... |
|
| ||||||