تبليغاتX
یک سبد خالی

یک سبد خالی

دستشویی های دانشگاه پر از لک خون است و صدای وز وز مگس ها.انگار بر لاشهءزنده ام پای کوبی می کنند.درد دارم.در کمرم.پهلوهایم.دلم می سوزد.جدا شدن لخته های خون را یکی یکی احساس می کنم.خون سرخ٬روشن.خون زنده.

قطرات درشت عرق از انحنای پهلوهایم می لغزد و من باز زن بودن را تجربه می کنم.دست می گیرم به کنارهء پله ها و خودم را به سختی بالا می کشم.پسرک نگاهم می کند.زیر جلکی می خندد.درد می پیچد در قلبم.درد تحقیر و من سالهاست به جرم زن بودن تحقیر می شوم . آنقدر این جمله را تکرار کرده ام که دیگران عادت کرده اند به شنیدن و نفهمیدن.

نگاهم را پایین می اندازم.فکر می کنم چقدر دلم کسی را می خواهد که مرد نباشد.دنیا پر شده از مرد هایی که فقط مرد هستند.مردهای شب٬مرد های بستر٬مردهای غیرت های دروغین.من دلم کسی را می خواهد که نصف آنقدر که من زنم٬جوانمرد باشد.

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 21:50 توسط |


"... قلب تو حال گل های میچکا جومه را پیدا کرده است. طاقت دست زدن به آن نیست، باید با آن مدارا کنی . تو گلی و گل ها آشیانه ی اشک وتبسم اند؛ با این که قطره های اشک شان روی چهره معصوم شان افتاده است همه عمر متبسم هستند. تو هم باید اشک هایت مثل آن شبنم  روی گل ها در وسط خنده ها محو شود و از حیث مقدار قیاسی غیر قابل توجه باشد .

 چندان به آن صدایی که قلب تو را تحریک می کند گوش نده ؛ همه وقت ، همه جا ، صدای حزین مجهولی قلب های بهانه جو را می آزارد. آن جا که آب رود خانه کف می زند و مثل یک عاشق می نالد و در تاریکی انبوه درخت های خار دار می افتد، آن جا چه خبر است؟ آن جا که فجیعه ای نیست؟

چرا دردناک است؟ خطری نیست، پس چرا می تر ساند؟ ..."

          

                                                              از نامه نیما یوشیج به ناکتا

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 13:37 توسط تیرگان |


 
بد جوری بی خوابی زده به سرم هر چقدر با خود لجبازم کلنجار میرم نمی تونم بخوابم امروز روز غریبی بود شاید
ساعت ها رو تختم دراز کشیدم و به سقف نگا کردم به قول ماهیار زمان از دستم فرار کرده ولی من که به سفر نرفتم ؟
شاید این طور باشه ولی اگه دقیق تر نگا کنم من هم یه جورایی در سفر بودم حد اقل زندگی عادیم واسه چند روزی
تعطیل بود
روز عجیبی بود عصر طوفانی شد که نگو و نپرس انگار که باد با درخت ها سر لج افتا ده بود و می خواست از ریشه
درشان بیاورد
آسمون عین یه آبکش سوراخ سوراخ شده بود تگرگ می بارید بیرون بودم تو حیاط تگرگ ها دانه دانه به سرم می خورد
احساس کردم دارم تو یه ظرف فالوده کرمونی غرق می شوم ، توی یه کاسه سفید با یه خط نازک سفید که دورش می چرخه
و محو می شه
امشب بالاخره بعد از مدت ها انتظار کتاب نا مه های چخوف به دستم رسید یه دنیا ممنونم! نشستم به خوندنش تو مقدمه اش
یه چیز جالبی نظرم رو گرفت :چخوف تمام نا مه هاشو به ترتیب الفبا و تاریخ مرتب می کرده ؛ چه حوصله ای !
وتوی آرشیو تامه های او 4500 نامه شخصی ونزدیک به ده هزار یادداشت برای آدم های مختلف بوده
خیلی وحشتناکه فکر می کنم که چخوف تمام عمرش مشغول نوشتن بوده
یه چیز جالب دیگه هم توجهم را جلب کرد اون هم القابی بود که چخوف وزنش به هم میدادن مثلن چخوف به زنش میگه
ها پوی من یا مادیون یا سگ عزیز من ویا عجوزه زنش هم با القابی از همین دست مقابله به مثل می کنه
پ.ن
رفتم پستمو بذارم دیدم ماه یار داره برا خودش تو نت میگرده انگار این مرض بی خوابی مسریه
نمی دونم لباس های آروین اندازه اش شدن یا نه؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 16:54 توسط تیرگان |


وقتی میری سفر زمان از دستت فرار میکنه یا شاید ما از دست زمان فرار می کنیم سفر یعنی بی زمانی اما اگه کمی فکر کنی بازم رژه ی زمان ومی بینی
و یکنواختی های گذشته همان یکنواختی های آینده
فلج میکنه آدمو
شاید هم تمام تلاشها واسه نفرت از همینه
بی پدر مکان هم نمی شناسه هر جای که با شی دچارت میکنه
...میشه دچارش نشد

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 12:36 توسط ... |


خانه از هر عصر جمعه ای دلگیر تر شده بچه ها امروز عصر رفتند ومن باز تنها شدم
چراغ ها را خاموش کرده ام و می نویسم نور شیری رنگی از پنجره داخل اتاق پخش می شود کم کم تاریک تر می شود همه جای خانه بوی خاطره دارد خاطره هایی که با تمام خاطره هایی که با دیگر خاطره ها فرق می کنند خاطره هایی قدیمی تر سرخوش تر معصوم تر با بوی تند کودکی دفتر و مداد فریاد های زمان بازی ....
چه زود گذشت!

وقایع این هفته مثل دور تند فیلم از جلو چشم هایم می گذرند گردش ها(کاش بعضی دخترا تو خیابون معقول تر را برن) ، نمایش گاه کتاب ، انتشارات کاروان (خدای من!) ، گاج(اوه!!) ، تئاتر رفتنمان( که به هیچ کار دیگرمان نمی آمد)،کشک و بادمجون ( شعبه 2 باغ شازده) امروز هم بیرون نهار خوردیم!!
یاد شبها می افتم که مهرگان همین جا می نشست و با دهان نیمه باز به مانیتور خیره می شد و ماهیار که می خواست ادای بچه مثبت ها را در بیاورد و مدام این کتاب زبانش دستش بود و می خواند


دلم گرفته ! می خواهم با کسی حرف بزنم گوشی را بر می دارم شماره می گیرم ... نه انگار کسی نیست کسی نیست

خانه تاریک شده صدای بازی بچه ها در کوچه گوشم را پر کرده لا به لای آن صدا ها صدای حیاط مدرسه خودمان را هم می شنوم صدای تمام بچه ها را صدای توپ خش خش برگ های پاییزی زنگ مدرسه فریاد رهایی... شاید رهایی باشد فکر می کنم همه ما در یک دنیا دیگر غرق شدیم دیگر آن شادی های خالص را نمی بینم احساس می کنم بیشتر آدم های دور و برم غم گین اند من هم غم گین ام
این چند روز نه ! شاد بودم تمام لحظه هایم را در خاطره هایم زندگی کردم خاطره های عزیز!
تا کی می توان با خاطره ها خوش بود در خاطره ها زندگی کرد؟ زندگی واقعی؟ چرا اینقدر برای من دردناک است؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 23:26 توسط تیرگان |


بیشتر از نه سال است همدیگر را می شناسیم و دراین مدت بارها تصمیم گرفتیم کار متفاوتی انجام دهیم.در نهایت تمام آنها به خنده های زورکی ختم شد تا بار بعد که دور هم جمع شویم.این آخرین بار تصمیم بر این شد کار متفاوتی انجام ندهیم!وبلاگ بنویسیم.درست مثل بقیه!

قرار نیست مطلب مهمی بنویسیم.هیچ کدام از ما نویسندهء حرفه ای نیستیم.گاهی می نویسیم از سر دلتنگی یا برای خالی نبودن عریضه.شاید نوشته هایمان در حد مرور خاطرات بماند یا نقد یک کتاب شود یا گیس و گیس کشی!!!!!!

نمایشگاه کتاب است.بعد از چند سال خواهش٬ماهیار همسفرم شد.شال و کلاه کردیم و از ولایت به شهر آمدیم.خوب بود٬بد بود!به هر حال گذشت.همسفرانمان به این نتیجه رسیدند که  ما "دختروا نجیبی" نیستیم!و گفتند:جوانهای امروزی....ظهور امام زمان....هدایت....

و کلماتی از این دست که درست خاطرم نمانده.

کسی به استقبال ما نیامد.در این شهر کسی کسی را نمی شناسد.مردمش به حرف مهربان هستند:مهمان هستید...قدمتان سر چشم...کمک می خواهید؟شد پنج و پونصد!

یک آپارتمان نقلی شبیه همهء آپارتمان ها با میزبانی که شبیه هیچ کس نیست:تیرگان.

مهمان نوازی جنوبی ها را دارد و چقدر خوب است که کسی را در غربت چنین بشناسی.

شب پیش تیرگان و ماهیار قدم زندند و من در کافی شاپی دلگیر قلیون کشیدن دختران تهرانی و حرف های کسالت بارشان را تحمل کردم که پر از اسامی مختلف بود.

امروز نمایشگاه را گز کردیم و نه شب خسته و هلاک به خانه رسیدیم.عزممان را جزم کردیم و سبدی خالی را بافتیم.می خواهیم خالی اش را با زندگی مان پر کنیم.زندگی یا شاید روزمرگی.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 0:47 توسط ... |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


ما سه نفریم !

بیشتر از نه سال است همدیگر را می شناسیم و دراین مدت بارها تصمیم گرفتیم کار متفاوتی انجام دهیم.در نهایت تمام آنها به خنده های زورکی ختم شد تا بار بعد که دور هم جمع شویم.این آخرین بار تصمیم بر این شد کار متفاوتی انجام ندهیم!وبلاگ بنویسیم.درست مثل بقیه!

قرار نیست مطلب مهمی بنویسیم.هیچ کدام از ما نویسندهء حرفه ای نیستیم.گاهی می نویسیم از سر دلتنگی یا برای خالی نبودن عریضه.شاید نوشته هایمان در حد مرور خاطرات بماند یا نقد یک کتاب شود یا گیس و گیس کشی......


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1386

آبان 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385


نویسندگان

...

تیرگان
مهرگان
ماهیار


پیوندها

وروجک سر گردان
ذهن...؟
قصه ( فعلا خارج از صفه ! )
پری نامه


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS