|
دلم می خواهد بنویسم.از بی شعوری قشر فهیمی به اسم دانشجو!بچه هایی که یکباره به اجتماع نسبتاْ آزادی هل داده شدند.دختر و پسر هم ندارد.دختر ها با تکرار:خانم بودن و پسر ها با تکرار مرد بودن و اگر تعریفشان از مردی درست بود "خر" از همه مرد تر بود.
دلم می خواهد از دختر بچه ای بنویسم که در محوطه دوچرخه سواری می کرد:خان عمو!من از این پسرا می ترسم به من می خندن.میشه با من بیاید برم آب بخورم؟ و من خان عمویی ندارم که در جامعه مرا حفاظت کند.هیچ چیزی مرا حفظ نمی کند.هیچ کجا امن نیست و مطمئن باشید دندان های کسی را که بگوید این طور ها هم که تو می گویی نیست توی دهانش میریزم.مرد می خواهم همچین زری بزند. خسته ام از نقاب زدن.از آفتاب تند تحقیر به سایهء حمایت بی معنای مردی پناه بردن.یا شاید من تنها سایهء مردی هستم.من از بی چهره ماندن بدم می آید و از دنیای تیره و از بر خاک ماندن. آخ که چقدر دلم می خواهد حرف بزنم.افسوس که تلخی آنچه بر من می گذرد به حدی است که توان نوشتن را هم گرفته است. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 20:19 توسط مهرگان |
ما فوتبال خیلی دوست داشتیم.یعنی آن زمانها که مدرسه می رفتیم و یک مشت دیوانه مثل خودمان دوروبرمان بود.خودمان هم بازی می کردیم.البته آن موقع تیم ما یازده نفر نداشت.هر تیم چهار نفر داشت که هر چهار نفر هم نوک حمله بودند.قبول!نوک حمله مان یک کمی پهن بود.دروازه بانمان هم گاهی حمله می کرد.البته همه اش تقصیر آن فوتبالیست های ژاپنی بود که یک هفته در هوا می ماندند تا بعد شوت کنند.ما آنها را خیلی دوست داشتیم و قصد داشتیم بزرگ که شدیم زن یکی از آنها بشویم حتماْ.اما بعد که در شبکه های بی ناموسی دیدیم آنها بزرگ شدند و هر کدام اقلاْ یک "چیز" دارند از فوتبال زده شدیم.
امروز همه هی به ما گفتند مسابقه است و ما چون خیلی روشن فکر هستیم گفتیم به....!(اینجا حرف بدی زدیم که برای یک دختر هیچ خوبیت ندارد!)بعد هم کتاب دست گرفتیم و هی خواندیم.اما متاسفانه اول نیمهء دوم کتاب چهارصد و خورده ای مان هم تمام شد.برای همین عَرَقِ ملی مان خیلی "چیز" شد و ما رفتیم پای تلویزیون و هی دعا کردیم ببازیم.البته بابامان هم دعا کرد.ما دعا کردیم چون اگر می بردیم همه می رفتند بیرون بوق می زدند ما توی خانه بودیم و هیچ فاز نمی داد.(مادرمان می گوید دانشجوی این مملکت بخصوص دختر این شکلی حرف نمی زند.اما نمی داند که در دانشگاه همین ها را یاد می دهند.خیالش رسیده با این ترمی دویست تومن به ما اشعار پوشکین یا یک همچین کسی را یاد می دهند.این مامان ما هم توقع هایی دارد)بابامان هم دعا می کرد چون بعدش مجبور می شد ما را تا سر کوچه ببرد. ما درست نفهمیدیم چی شد.چون تمام مدت با بابامان دعوا می کردیم.سر اینکه الان در آمریکا مردم دارند چه کار می کنند.مامانمان هم هی می خندید!و بعد هی گل خوردیم حالا یا برای دعاهای ما و بابامان بود یا برای مامانمان که یادش رفته بود دعا کند.به هر حال ما الان با خیال راحت می خوابیم.بخصوص که دیدم این همسایه طبقه بالائیمان ....ش سوخت و ماشینش را زد تو. البته همچنان عَرَقِ ملی مان را حفظ می کنیم و حمام نمی رویم برای مسابقهء بعد! + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 21:51 توسط مهرگان |
سلام خانم جودی آبوت!
خوش دارم از نام خانوادگی خودت استفاده کنم . نام خانوادگی پندلتون تو را در لباس های شب اشرافی و جواهرات گران قیمت در ذهنم مجسم می کند که با آن جودی که من می شناسم خیلی فرق دارد هر چند تو اصلا عوض نشدی و همان جودی آتیش پاره باقی مانده ای و من را در این شهر کوچک گرفتار کردی ودر آن شهر بزرگ و شلوغ خوش می گذرانی ( فکر می کنم چیزی اینجا بر عکس شده!!! ) و با آن شوهر خوش قیافه و پولدارت خرامان خرامان در شهر گردش میکنید! ( انشالله که این هم بر عکس می شود!!) او ضاع زندگی مارا هم که آمدی در این شهر کوچک ! و بی سر و صدا!! دیدی و رفتی. دکتر اسکاتلندی ما هم خوب است و فعلا همه اش قر ( غر؟) می زند که:" از جودی آبوت متنفرم که این کرم وبلاگ نویسی را به جان تو انداخت" و ... هر وقت هم که مرا پشت کامپیوتر می بیند سر فه های خفیفی می کند و بعد روی صندلی راحتی توی ایوان ولو می شود تا من با یک لیوان آب قند بالای سرش ظاهر شوم . من هم لیوان را روی میز می گذارم و بر می گردم سر کارم و طفلک هیچ نمی گوید ! ( هر چند تو مخالف این دلسوزی ها هستی و الان در دلت به من کلی بد و بی راه می گویی که این سالی آدم نمی شود ... ولی من هیچ وقت نمی توانم به دستورالعمل ها ی جنابعالی در موردشیوه رفتار با رابین عمل کنم.) چی شد که بعد از این همه مدت نامه نوشتم ، یک دلیلش را که خودت می دانی و لزومی هم ندارد که من بگم تا همه بدانند و دلیل دومش هم این که می خواستم تولدت را تبریک بگم که اتفاق خنده داری برایم افتاد : خودم می دانم و تو هم می دانی که من از ان آدم هایی نیستم که تاریخ تولد دوست هایم را یادداشت کنم و همیشه هم به کسایی که این کاررا می کردند کلی خندیدم ولی حالا یکی باید به من بخنده ! ... خدای من نشستم ، فکر کردم وبه مغز کوچکم فشار آوردم ولی فایده نداشت اصلا یادم نمی آمد؟ البته به این غلظت فراموش کار نیستم ! بین دو تاریخ مشکوک بودم : ۱۷ این ماه یا بیستم ؟ ( حالا خوبه هیچ کدومشون نباشه، اگه نبود کامنت نذار که آبروم میره! یواشکی به خودم بگو!) فقط می دانستم که موقع امتحان هاست ، چون یادم بود آخرین بار تولدت را درست روز تولد من گرفتی که تو امتحان ها نباشه . یک دامن سفید پوشیده بودی و بلوزت ها یقه ملوانی داشت با چهار خونه های آبی و سفید و آن گردنبند مقدس را هم به گردنت انداخته بودی ! .. بگذریم ، تولدت مبارک خانم جودی آبوت! نمی دونم چه آرزویی برات بکنم ؟ به همه ی آرزو هات بررسی! منتظر نامه ات هستم سالی مک براید پ.ن : مطلب بالا هیچ ارتباطی با اثر خانم جین وبستر ( بابا لنگ دراز ) ندارد ! + نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385 21:36 توسط تیرگان |
گناه مردان داستان ماهیار تربیت نشدنشان است و غریزه ی وحشی شان . غریزه در وجود همه ما وحشی است منتها ما آگاهانه تربیت اش می کنیم تا در زمان و مکان مورد نیاز آزادش کنیم ؛ اما رفتار ها یکسان است هر تماس عاشقانه اگر در غیر از حالت عاشقانه اش دیده شود یک تجاوز است.... کافه شلوغ بود ، بو های مختلف بینی ام را پر کرده بود. در هر گوشه کافه از میز های دو نفره پچ پچ ترسانی به گوش می رسید. من هم پشت یک میز نشسته بودم و منتظر آقای روشنفکریان بودم و بالاخره بعد از چند دقیقه پیروز مندانه در حالی که دو فنجان قهوه به همراه می آورد رو به روی ام نشست. نمی دانم چرا دعوت اش را قبول کرده بودم مدت ها خودم را از هر هم نشینی با جنس مخالف دور کرده بودم . رو شنفکریان را چند بار در دانشگاه دیدم و هر بار با هم در گیر بحثی طولانی شدیم و در دلم احساس خوشایندی نسبت به او نداشتم . تا این که این دفعه بعد از یک بحث طولانی من را به نوشیدن یک فنجان قهوه دعوت کرد .... گفت : سیگار؟ _ نه نمی کشم _ اوه چرا ؟ من از خانم هایی که سیگار می کشند خیلی خوشم می آید! _ از چه چیزشان؟ اغوا گری شان یا جسارت شان؟ نگاهی به من انداخت ، و با لحن مظلو مانه ای گفت : البته جسارتشان! سیگار را روشن کرد و ادامه داد برویم یه ادامه بحث مان پک عمیقی به سیگار زد و دود میان من و او دیوار سفیدی درست کرد. به صندلی تکیه داد و از بالای عینک نگاهی به من انداخت : شما معمار ها باید دنیا را از زاویه متفاوتی ببینید _ ؟ _ مثلا شما هیج وقت از دیدگاه نماد و نشانه شناسی به معماری قدیم نگاه کرده اید؟ نه این بررسی های متداول که خیلی هم تکراری شده اند.... _ خوب....؟ _ به عنوان مثال همین گنبد هایی که در دوره اسلامی در این سرزمین رایج شدند... _ البته از دوره ساسانی _ ... همیشه از این دید گاه با گنبد بر خورد می شده که گنبد نماد تعالی بشر به سوی آسمان است اما خود من با دقتی که در این مساله کردم دیدم که این گنبد ها شباهت زیادی به پستان زنان دارد یک نماد با مفهوم کاملا زمینی ساکت شد به سیگار پکی زد نوک سیگار قرمز شد و بعد دوباره دود اطرافمان را پر کرد. اولین بارش نبود اصرار عجیبی داشت که در هر جایی گریزی به نماد های جنسی بزند اما این بار حال عجیبی داشت در دل گفتم لابد الان می خواهی بگویی سکس مهم ترین مساله زندگی است.... _ به نظر من مهم ترین مساله زندگی ... مکثی کرد سیگار را در زیر سیگاری فشار داد زبانش را روی لبانش کشید و ادامه داد : مهم ترین مساله سکس است همین مثال عمق نفوذ آن را از زندگی روز مره در هنر نشان می دهد _.... _ چرا ساکتی؟ البته شما تجربه کمی دارید باید در این زمینه ها بیشتر مطالعه کنید ولی مصاحبت با شما برایم خیلی لذت بخش است _ از مصاحبت آقایان لذت نمی برید؟ _اوه چه فرقی می کند به خصوص که خانم ها این دوره با هوش تر و فهمیده تر اند _ و جذاب تر . یک لبخند پهن و گشاد تحویلش دادم _ و البته جذاب تر دستش روی دستم بود و نگاهش که به من دوخته شده بود دیگر چیز دیگری می خواست. _ شما باید بیشتر در این زمینه ها مطالعه کنید می توانیم با هم ارتباط بیشتری داشته باشیم _ چه ارتباطی؟ _خوب یک ارتباط کاملا دوستانه می توانیم با هم همه مسایل شما را حل کنیم نگاهش کردم سری کم مو با اندک مو هایی که در شقیقه ها دیگر سفید شده بود بینی پهن و دهان کوچک با چشم هایی که به من خیره شده بود دست هایی زنانه بدنی قوز کرده و نحیف که هیچ کدامشان هیچ احساسی در من بیدار نمی کرد . دستم را از زیر دستش که که خیس عرق بودو می لرزید بیرون کشیدم کیفم را بر داشتم و بلند شدم از کافه که بیرون آمدم برایش دست تکان دادم و رفتم . قوز کرده بود و سیگار می کشید. + نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385 22:48 توسط تیرگان |
حوصله که نداشته باشی٬دلتنگ هم که باشی٬برای یک جزوهء تنظیم خانواده هم سر ظهر بیائی دانشگاه(چون دوستات به جهت گشادی نمی تونن!!!) نتیجه اش این میشود که وقتی همه درس می خوانند٬تو بیای سایت دانشگاه و قینوس بنویسی برای کسی که نمی خواند!خریت حد و مرز ندارد و این تنها وادی ای هست که من میل دارم تا آخر بروم!البته میل هم نداشته باشم زیاد فرقی نمی کند چون به هر حال دارم میروم و سنگ اگر در سرازیری افتاد نمی شود جلوی آنرا گرفت. به خودم لطف دارم؟آره خوب!اگه شما هم شب پنج ساعت یک سره آنلاین می بودید چون یکی هست که نه شما به او پی ام می دید نه او به شما مطمئناْ به خریت خودتان ایمان میاوردید! بگذریم دارم چرند میگویم.البته خیلی دوست دارم حرف هایی بزنم که ارزش خواندن داشته باشد اما می دانم فایده ای ندارد.چون اگر بخواهم در مورد حقوق زن بنویسم ملت می خندند که:دختره هیچی حالیش نیستا زر هم می زنه.خوب راست می گویند ملت.من از حقوق زن جز اینکه اجازه ندارم با کسی بیرون بروم یا لباس یقه باز بپوشم چی می دانم؟ اگه بخواهم در مورد آفرینش بنویسم باز هم ملت همان حرف را می زنند و متاسفانه باز هم درست میگویند!چون اعتقاد کفرامیز من کاملاْ شخصی است و در قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشود. فکرش را که می کنم می بینم هیچی ندارم که در موردش حرف بزنم.گاهی چرند می نویسم و تمام دخترانی که سال تا سال یک کتاب هم نمی خوانند به اتفاق می گویند:قلمت حرف نداره" که از صد تا فحش برای آدم بدتر است! چطوراست در مورد کتاب بنویسم؟در مورد "زندگی پنهانی زنبور ها".شاید همین لغت "پنهانی" بود که وسوسه ام کرد.یا شاید اعتماد مرد غرفه دار یا شاید خیلی ساده همه آدم ها ذاتاْ دزد و فاسد و قاتل و خائن هستند؟!
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385 15:2 توسط مهرگان |
چه بوی گندی می داد،داش خفم می کرد برگشتم به طرف دستگیره که در آورده شده بود شیشه های عقب دستگیره نداشتند و تا ته بالا بودن،شنیدن صدای خمار راننده پشیمونم کرد.
پیرهن سیاه ،شلوار سیاه ،قطعأ واسه این که عید تا عید مجبور نشه بشوره . یه نگاه به پاهای لاغر اون ،یه نگاه به پاهای خودم. یه وانت پر از گوسفند ،گوسفدای بیچاره به سختی سرشون رو بالا نگه داشته بودن تا خفه نشن ،حیونکی ها خبر نداشتن کجا میرن ،وقتی آّبی آسمونو می دیدن ضجه دار تر داد می کشیدن،بَه بَه... باز پاهای سیاه اون مرد رو دیدم انگار از هم باز تر شده بودن. وانت گوسفندها رو دیگه نمی دیدم،دوباره نگام افتاد به پاهای مرد،نه واقعأ هر لحظه از هم باز تر می شدن،ترجیح دادم دیگه پاهای سیاهشو نبینم ،عرق خودم شدم و اون کوه هایی که خیلی از من دور نبودن... میشه تو این کوه ها هم مردمانی زندگی کنن که حتی لباس رو هم نشناسن ،از صبح که شنیده بودم که در کوههای جیرفت یک روستا با جمعیت ۱۲۰ نفره ،فاقد لباس ...تمدن و و .. به تازگی پیدا شدن حسابی فکرم رو مشغول کرده ، آخه مگه میشه. حرکت یه دستو تو پهلوم حس کردم،نگام باز افتاد به پاهای مرد کاملأ به من چسبیده بود این دفعه و دستش طوری تو پهلوی من حرکت می کرد که .... صدام در اومد فحش و اعتراض،مرده با کمال خونسردی یه خورده خودش رو جم و جور کرد و صدای خنده ی مضحک راننده ... نه انگاری وجود اون قبیله ی ۱۲۰ نفری هم خیلی غیر معقول نبود کافیه چشاتو باز کنی و ببینی که کجا هستی ،می بینی تو هم میتونی یه واقعیت غیر قابل باور برای دیگرون باشی،یه قبیله به ظاهر رشد کرده،شاید ظاهرأ هم نه به محض ترمز ماشین درو باز کردم و پریدم بیرون کمی که جلوتر رفتم برگشتم اون مرد رو دیدم،قیافه ی آفتاب سوخته و حقیری داشت. چقدر کثافت پشت نگاهش جمع شده بود. + نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385 23:5 توسط ماهیار |
ببین عوضی حالم ازت بهم می خورد.از وجود متعفنت با آن ادعای روشن فکری.از ادعای دوستی.می دانی عوضی؟دردم این است که نمی توانم به کسی بگویم. لاشه ات را از زندگی ام جمع کن. + نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 0:8 توسط مهرگان |
از میان تمام آن داد و فریاد ها و شکستن ها و مشت کوبیدن ها و گریه کردن ها ، زن تنها صدای خفه خودش را شنید :" دیگر تمام شد ، دیگر هیچ وقت درست نخواهد شد. " گوشه ای کز کرده بود ، نه برای مظلوم نمایی و یا گریه کردن ، ترسیده بود . پیراهن آبی اش از میان پاره شده بود تنش عریان وزخم خورده بود. صدای قدم های سنگین مرد به گوشش می رسید . در خودش مچاله تر شد ، حالا به راستی از او می ترسید از او که هیچ گاه قابل پیش بینی نبود . به درست یا غلط همه گناه را به گردن خودش انداخت ، این شد که سرش را مغرورانه بالا گرفت و به چشمان مرد خیره شد تمام تنش در انتظار یک ضربه آماده بود .... مرد به آرامی خم شد تکه ای از لباس پاره ی او را از زمین برداشت و گفت :" هر وقت خواستی می توانی بروی " و از اتاق بیرون رفت. باز هم ترسید ؛ یعنی چه؟ یعنی همه چیز تمام شد بدون هیچ حرفی؟نمی توانست برود پاهایش از زمین کنده نمی شد. آنروز صبح هوا روشن نشده بود که از خواب بیدار شده بود ، دراز کشیده بود و به باریکه نوری که زور می زد تا از میان پرده سقف را روشن کند ؛ خیره شده بود. فکر کرده بود ، می گویم همه چیز را می گویم ... کتکم می زند و تجسم کرده بود که کتک می خورد وبعد می رود و بر نمی گردد. پیش خودش فکر کرده بود شاید این کتک خوردن به رفتنش کمک کند . اما نمی توانست فکر می کرد به رفتن و تمام لحظه های آن را از در آوردن پیراهن پاره تا پوشیدن کفش هایش را؛ در حالی که مرد با چشم های بسته روی صندلی گهواره ای نشسته و سیگار می کشید ، تصور می کرد. نه ! این طور خوب نیست باید چشم هایش را می دید آن وقت شاید موقع رفتن مثل دفعه های قبل من و من می کرد و... شاید هم نه؟ ولی باید چشم هایش را می دید:" حتما الان غم گین اند ولی نه الان بیش از همه چیز عضبانی اند" بلند شد و از لای در سرک کشید همه چیز همان طور بود ، مرد ، صندلی و سیگار. به طرف پنجره رفت ، پرده را کنار زد ، انبوه خانه های غم گین در برابرش ظاهر شد فکر کرد روز ها،هیچ وقت این خانه ها به نظرم زیبا نبوده اند ولی شب ها ، از دم غروب که چراغ ها یکی بعد از دیگری روشن می شوندو بعد کوچه در تاریکی مطلق است دیگر ظاهر غم گین و فقیرانه خانه ها به چشم نمی آید تنها چراغ های خوشبختی دیده می شوند. چراغ هایی که سفره های شام و حرف و عشق را روشن می کنند. بر خلاف اینجا که همیشه تاریک است و من که عادت به خواندن دارم همیشه در آن نور کم خط ها را تر سان دنبال می کنم " " ای کاش می توانستم پایین بپرم جسارتش را ندارم ، پایین پریدن کار سختی نیست کافی است پنجره را باز کنی ، آن نرده کوتاه جلوی سقوطت را نمی گیرد" تجسم لحظه سقوط برایش ترس آور بود ، بر خورد با کف سنگی حیاط با دست و پای از هم گشوده و نیمه عریان با یک پیراهن آبی پاره... نه دوست نداشت در روز سقوط کند، در میان حانه های غم گین ، دلش می خواست چراغ های خوشبختی شاهد مردنش باشند، می خواست در کنار آرزو ها یش بمیرد . می خواست بگوید می خواست از آرزو هایش بگوید. فکر کرده بود " می گویم ... می گویم بعد کتکم می زند و می روم" ولی نتوانسته بود . به جای تمام آن کلمات رویایی، صداهای گنگ از دها نش بیرون امده بود خودش را هزاران بار دور تر از مرد دیده بود تحملش را نداشت، تحمل دستانش را وحتی نفسش را . گیج شده بود. نمی فهمید چرا این قدر دور از هم تنش می لرزید، سرش گیج می رفت ؛ در آن لحظه به دنبال شانه های مرد گشته بود تا کمی خودش را آرام کند . مرد کنار رفته بود لبانش بی حالت بود مثل تمام وقت هایی که از زن دلخور می شد... زن نمی دانست در آن حالت چه گفته است.... از پشت پنجره کنار رفت مدتی در اتاق قدم زد، و بعد بیرون رفت از اتاق که بیرون رفت احساس کرد همه چیز مثل هر روز است ؛ صدای جوشش آب درون کتری، باز و بسته شدن در یخچال ، دو لیوان چای که روی میز بود و مرد مثل همیشه پرسید:"چای؟" و او هم طبق عادت گفت:"نه" و بعد نفس عمیقی کشید و گفت:"می خورم". + نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385 19:22 توسط تیرگان |
|
| ||||||