تبليغاتX
یک سبد خالی

یک سبد خالی

فقط بیست و هفت سال دیگر باقی مانده!

بیست و هفت سال دیگر با خیال راحت به روزهای آینده فکر می کنم و انتظار هیچ چیزی را نمی کشم.یک نفس راحت.

انگار کن سر ظهر وسط مرداد خسته و هلاک از سر کار  برگردی خانه٬ولو شوی روی کاناپه جلوی کولر    (    -آبی.که حتماْ بوی خاک بدهد)و یک نفس عمیق بکشی.

بیست و هفت سال مانده تا من بتوانم برای هر روزم برنامه بریزم بدون ترس.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 17:58 توسط مهرگان |


گرما بیداد می کنه کاش می شد از این شهر فرار کرد . از بیرون که میام دوست دارم جیغ بکشم و می کشم . لحظه ای بعد خانم همسایه که یک پیرزن تنهاست و فارسی را با دستور زبان ترکی حرف می زنه در خونه رو می زنه

- چی شده دختر خانم ( این اسم منه ها  !!!)

در حالی که از شدت گرما حتی نمی تونم خجالت بکشم می گم : گرممه !

- ا مگه کولر نداره؟ ( ترجمه: ندارید )

- روشنه . تازه از بیرون آمدم

- ای وای....

..... میره داخل خونه و برمی گرده  واسم یه بستنی آورده  : بیا بخور خنک شم ( ترجمه: بشی ) تو هم مثه نوه خودتون! (ترجمه: خودم)

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 17:51 توسط تیرگان |


 

این سبد و ببینید جقدر پر کردنش قشنگ به نظر میاد(عامل محرک)

 sabade khaliye khali

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 12:0 توسط ماهیار |


الو الو من اینجام

شاید این وقت سال بودن توی سایت دانشگاه دلیلی باشه برای اینکه یادآوری کنم مه من هم زنده البته هنوز....

یه مدتی هست که از شر امتحانات خلاص شدم ولی

آره هم کامپیوترم کلآ از رده خارج شده هم اینکه تلفنم قطیده آخه این دلیلا کافی نیست

حالا هم که اینجا (دانشگاه )هستم..............

vaiiiiiii pedaram dar omad in keyboard haye inja horofe farsi roshon nist in se khat ro ke neveshtam pedaram dar omad hamash bar paye hadso goman va mese kasi ke bare avale  ke neshaste  poshte keyboard injori klid haro feshar midadam bad ham ye nega be safe ke bebinam dorost  type shode in pesare pciye kenari ba khodesh chi dare mige ,man che bedonam

hala nemidonam chera in hame esrar dashtam farsi type she ,shayad hamon araghe meli  labood

tirgan   negaran dastaye doro bare man nabash ye jori az paseshon bar miam,belakahre ma  ham bine hamin dasta bozorg shodim

koli barname vase in sabad khali to tabeston dashtam va albate daram vali khob felan ke khodam az sabad khali taram

ta didar bad

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 11:51 توسط ماهیار |


موجود نازنینی به نام ماهیار در بلاگستان گم شده .

در صورت مشاهده وی در هر یک از مکان های مجازی لطفا به ما ای ـ میل بزنید... به یابنده مژدگانی تعلق می گیرد.

نامبرده آخرین بار اظهاراتی در باره  یک "قبیله به ظاهر رشد کرده " کرده بود.

با تشکر . دوستان نگرانش.

 

پ.ن (۱) :از آن جا به نظر می رسد دست های پنهانی در کار است ، لطفا در جست و جوی وی مراقب خودتان باشید.

پ.ن(۲) :------------------------

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 9:0 توسط تیرگان |


من از آدم های توی کتاب بدم می آید که همه روشن فکر هستند و برایشان همه چیز حل شده.از دروغ هایشان.از ادعای درک بچه های نا مشروع یا همجنس بازان یا فاحشه ها.

کسی مرا درک نمی کند چون بچهء نامشروعی به دنیا نیاورده ام فاحشه نشده ام یا هم جنس باز.کسی درباره ام نخواهد نوشت.مرگ من به سادگی ترکیدن یک حباب صابون خواهد بود.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 21:48 توسط مهرگان |


 

 آن روزباران نمی آمد اما رد پایش روی صورت من مانده بود . هوا تلخ بود ، تو هم به همان تلخی .کرم های بزرگی از ساق پایم به بالا می خزیدند ، رو به رو در دل سرد کوه  نگاه مضطربم به شعله ی  آتش چوپانان بود. از تو پرسیدم  ، شاید دلیلش را بدانی اما تو هم مرا بی پاسخ گذاشتی!

زمان های زیادی را به انتظار گذراندم اما بس است دیگر می خواهم بر انتظارم خط باطلی بکشم نه یک خط ، می خواهم خط خطی اش کنم . می دانی ، گذر زمان همه چیز را حل می کند و مثل یک رود خانه گل آلود با خودش می برد . دیگر از تو گله ای ندارم ، می دانم که تو را هم می شود به رودخانه سپرد !

به یاد می آورم پیکری را که از کوه پایین می خزید آن چنان با سنگ و درخت یکی شد که دیگر نیافتمش ! توایستاده بودی و لبخند پیروزی ات بر لب: باید به دنبالش بگردی . و من گشتم در زیر "آسمان وحشی "  و هر بار نیافتم  و تو هر بار برایم قاصدکی می فرستادی  ....

نه ، این دیگر نقطه پایان است .

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385 18:51 توسط تیرگان |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


ما سه نفریم !

بیشتر از نه سال است همدیگر را می شناسیم و دراین مدت بارها تصمیم گرفتیم کار متفاوتی انجام دهیم.در نهایت تمام آنها به خنده های زورکی ختم شد تا بار بعد که دور هم جمع شویم.این آخرین بار تصمیم بر این شد کار متفاوتی انجام ندهیم!وبلاگ بنویسیم.درست مثل بقیه!

قرار نیست مطلب مهمی بنویسیم.هیچ کدام از ما نویسندهء حرفه ای نیستیم.گاهی می نویسیم از سر دلتنگی یا برای خالی نبودن عریضه.شاید نوشته هایمان در حد مرور خاطرات بماند یا نقد یک کتاب شود یا گیس و گیس کشی......


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1386

آبان 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385


نویسندگان

...

تیرگان
مهرگان
ماهیار


پیوندها

وروجک سر گردان
ذهن...؟
قصه ( فعلا خارج از صفه ! )
پری نامه


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS