|
تو یه روز یه خاله پسر کو چولوش به دنیا می آد ،تو همون روز هم یه خا له پسر کو چولوش رو که بیست و سه ساله به دنیا اومده از دست میده
خاله ی اول : تبریک، خوشحالی ،خنده ،شور ،شکلات ،شیرینی، ... تنها کسی که گریه میکنه اون کوچولوست که تازه اومده و خاله درد داره و نگران خاله ی دوم : غم ،درد ،شیون ،ضجه،بهت،... تنها کسی که گریه نمی کنه اون کو چولوست که تازه رفته و شاده ،و خاله که درد داره و ... از هر تولدی دلم می گیره دلم به حال اون کسی که باید وارد این تیمار خونه ی بزرگ بشه می سوزه بدا به حالش و اون که میره " خوشا به حالش " و........ همه چیز آن گونه که می نمایند نیستند + نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385 14:43 توسط ماهیار |
ادامه مطلب بار شتر بود.شتر مربوطه در اتاق گم شد و حالا من کاسهء چه کنم دست گرفته ام.لطفاْ نهضت را ادامه دهید تا گمشده به آغوش خانواده بر گردد. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 10:33 توسط مهرگان |
اینجا قهوه است.یکی از لوس ترین کافی شاپ های کرمان.با محیطی دلگیر،کسل کننده و کم نور.با کتاب هایی تا به تا و عروسک های وا رفته ای که از والنتاین هنوز در کتابخانه باقی مانده اند.نمی دانم چرا می آییم اینجا.احتمالاْ به خاطر فضای روشنفکرانهء اینجاست که بوی سیگار می دهد و بستنی هایش یخ زده است.درست مثل آدم ها. به بهانهء آمدن تیرگان،شال و کلاه کردیم،سایهء البرز (برادر تیرگان)را برداشتیم و راه افتادیم سمت ماهان.تنها جایی که این دوروبرها می شود رفت.باغیست درست وسط کویر.با درخت های کهنسال و آب گل آلودی که از حوض ها یکی یکی پایین می ریزد تا حوض آخر که سرریز می کند.و صدای بلند"افتخاری" که هی تکرار می شود و نه صدای آب شنیده می شود و نه صدای هو کشیدن باد. ادامه دارد.... + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 20:13 توسط ... |
درست.مشکل اصلی آدمها شکمشان و زیر شکمشان است.
اما فکر می کنم بزرگترین مشکلشان اجتماعی بودنشان باشد. + نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385 22:56 توسط مهرگان |
چقدر آدم دردش میاد ،وقتی که بنویسی و بعد بفهمی واقعآ شرو ور بوده + نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385 2:59 توسط ماهیار |
برای تو چونان صدف می گشایم و رویاهای تو با من به لقاح می نشینند و مروارید سیاه و بی تای ترا بارور می شوم و بر سر انگشتانم از کوهی به کوهی می جهم تا شب را و رقیبان را بیدار نکنم
غاده السمان ۱۹۷۷ + نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 20:51 توسط ماهیار |
مشکل کوچکی پیش آمده.من شنا بلد نیستم و موج اندوهی که بر سرم ریخته است چنان سهمگین است که مطمئن نیستم بتوانم خودم را به سطح زندگی برسانم.یک قلپ بغض خورده ام و حالا نفسم بالا نمی آید. + نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 19:0 توسط مهرگان |
نمی دونم الان چه چیزی میتونم به این میخا ئیل بولگاکف بگم با این کتاب نوشتنش با خودش فکر نکرده ممکنه کسی این کتاب رونصفه شب بخونه و خوابش نبره،واقعآ که...
همش فکر میکنم بهیموت با اون سیبیلاش الان از پنجره ی اتاقم میاد تو خدا رو شکر سیبیلاشو نزده چون فکر کنم بدون سیبیل باید ترسناک تر باشه. حس میکنم کم کم منم از کلینیک دکتر استراوینسکی سر در میارم اگه همینجوری ادامه پیدا کنه، آخه الان که خوابیده بودم حس اینو داشتم که غزائیل وکروویف الان پشت سرم هستن و یکیشون داره میزنه به شونم بوی سوختنی عجیبی میاد صدای ماشین هم میاد ،ظاهرآ تو کوچه ی بغلی یه خونه آتیش گرفته(ربطی به کتاب نداره) خلاصه همه این مسائل باعث شد که من این وقت شب اینجا در حال نوشتن باشم وقتی که آدم کانکته ،ترسش میریزه امیدوارم زیاد از خوندن "مرشد و مارگریتا" نترسیده باشین چون به هیچ وجه ترسناک نیست هر چی باشه ارزشه اونو داشت که ما (من ،مهرگان و تیرگان)چندین ساعت تو نمایشگاه دنبالش بگردیم و وقتی هم پیداش کردیم از ذوقش ۳ جلدشو بخریم.. -آقا چنده این کتاب؟ -۵۲۵۰ با تخفیفش میشه ۴۲۵۰ -آقا ۳ بخریم جند میشه؟ -همون قیمت خانوم مگه بقالیه ... میخواین فله ای ببرین {با یه لبخنده احمقانه} اینم یه خاطره ازاون روز که احساس با فرهنگی میکردیم + نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385 4:18 توسط ماهیار |
|
| ||||||