تبليغاتX
یک سبد خالی

یک سبد خالی

"با دوستی شام می خوریم و مثل همیشه که همدیگر را می بینیم دغدغه هایمان را غر می زنیم ! وسط این حرف ها و راجع به یکی از همین غرـدغه ها ناگهان می گوید  خوب این را در سبد خالی بنویس!

سریع بدون فکر می گویم که جایش نیست!!

می پرسد چرا؟ "

خوب واقعا چرا ؟ سبد خالی که تعریف خاصی ندارد پس لابد هر چیزی را می توان در آن چپاند!  شاید هم مشکل اش همین باشد . هیچ کدام از ما نه به تنهایی و نه با هم نتوانستیم  به آن تعریف خاصی بدهیم شاید فکر کردیم ایده ۳ نفر آدم بیکار با افکار و سلیقه های گاهی متضاد خود به خود می تواند جذاب باشد .

 

نتیجه : نتیجه گیری نمی کنم چون شما دو تا تنبل رو خوب شناختم!!!!!! نتیجه اش با خودتون شاید به این بهونه چیزکی نوشتید و  پشت کنکوری ها ( که البته بنده هم جزوشان هستم) را خوشحال کردید.

 پ.ن ۱: وبلاگ مصداق عینی نامه اعمال بشر است ، هر آنچه کرده اید در آن ثبت و ضبط شده است

پ.ن ۲ : این رو هم واسه تو می نویسم ، کل زندگی یک واقعه اجتناب ناپذیر است وقایع کوچکش که بماند!

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385 17:30 توسط تیرگان |


خیلی از پست آخر تیرگان دلم گرفت

یه جورایی دلم براش تنگ شد

به یاد     آن    روز گرم تابستان اوفتادم ،لمیده روی چمن های باغ شازده

دوباره می سازمت و...

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385 22:33 توسط ماهیار |


خیلی جالبه که یه روز از روزهای پاییزی :

  از خواب بیدار شی و خمیازه بکشی و  ببینی که  بی خیال  پشت مانیتور نشستی و داری "آپدیت " می کنی...

 

چند روز بعد :  من دارم تنهایی  یه  "سبد خالی " رو به دوش می کشم ، واقعا کسی نمی خواد به من کمک کنه ؟

چند روز بعد تر :  شاید من خیلی بی کار و علافم؟!!! 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385 21:52 توسط تیرگان |


   "... حالا پرده که سفید است با گل های درشتی که با نخ های زرد رنگی به آن آویزان شده اند ، دوباره درخت کاج توی کوچه و پیشو  که روی طاق ورودی لا به لای برگ های زرد چنارمان زیر آفتاب کمرنگ پاییز چرت می زند ، دو باره پرده سفید و بعد آسمان آبی "

- خودش را در خانه حبس کرده  ،  دو هفته ....

     " پاییز را از پشت پنحره دریافت می کنم ، برگ های سرخ و زردی که بی صدا ، رقصان ، کف حیاط و یا روی دیوار ها میریزند"

- لابد دوباره دلتنگ او شده

    " پاییز بود که مردی با بوی جنگل اهلی ام کرد ، پیش از آن در پاییز که راه می رفتم صدای خش خش جدا شدن برگ ها بود و ناله شان زیر پاهایم . آن سال ها جز صدای او چیزی نشنیدم ... صدای نفس های پاییز را گم کردم."

-کجاست ؟

-نشسته روی صندلی پشت پنجره ، تاب می خورد ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385 11:51 توسط تیرگان |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


ما سه نفریم !

بیشتر از نه سال است همدیگر را می شناسیم و دراین مدت بارها تصمیم گرفتیم کار متفاوتی انجام دهیم.در نهایت تمام آنها به خنده های زورکی ختم شد تا بار بعد که دور هم جمع شویم.این آخرین بار تصمیم بر این شد کار متفاوتی انجام ندهیم!وبلاگ بنویسیم.درست مثل بقیه!

قرار نیست مطلب مهمی بنویسیم.هیچ کدام از ما نویسندهء حرفه ای نیستیم.گاهی می نویسیم از سر دلتنگی یا برای خالی نبودن عریضه.شاید نوشته هایمان در حد مرور خاطرات بماند یا نقد یک کتاب شود یا گیس و گیس کشی......


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1386

آبان 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385


نویسندگان

...

تیرگان
مهرگان
ماهیار


پیوندها

وروجک سر گردان
ذهن...؟
قصه ( فعلا خارج از صفه ! )
پری نامه


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS