تبليغاتX
یک سبد خالی

یک سبد خالی

وقتی می گویی گذشته را دور می اندازم و به حال فکر می کنم  ، می نویسم : من و تو برآیند بیست و سه سال گذشته ایم ، خوب و بدش را نمی گویم ، بودنش را !

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385 19:7 توسط تیرگان |


گاهی آدم دلش می خواهد "کوری" بخواند.احساس می کند لازم است فکر کند کور است.شناور در دنیایی شیری رنگ.متکی به یک نفر یا حتی دفن شده در تعفنش.گاهی آدم احساس نیاز می کند که فکر کند همه کور هستند. کسی او را نمی بیند .بی توجه شود نسبت به کثافتی که وجود همه را گرفته است.نسبت به آن همه حقارت.گاهی آدم واقعاْ به عادت نیاز دارد.

بادبادک باز را می خوانم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 20:0 توسط مهرگان |


 

- الو ! صدای من میاد ؟ صدای تو که خیلی ضعیفه ! ایرادی نداره شاید اینطوری من بهتر بتونم حرف بزنم تو که همیشه یه چیزو تکرار می کنی . فقط بودنت پشت این سیم ها واسه من مهمه و گرنه حرفات که که همیشه زمان از دست رفته مو به خاطر میاره . ممکنه یه نفر دیگه هم پشت خطت باشه ولی واسه من مهم نیس حتی اگه قطع کنی باز هم شمارتو میگیرم می دونم که نمی تونی جواب ندی ! این خوشبختیه من و بد بختی تو ! می دونی این روز ها خیلی دلم گرفته . نمی خواد که بهم بگی همیشه موقع اینکه بخوام یه کار اساسی انجام بدم یاد بدبختی ها و دل گرفتگی هام می افتم .... چی گفتی ؟ خب چه کار کنم که ساعت "نوزده و بیست و پنج دقیقه" اس . خودت تو زندگی ات چه کار مهمی انجام دادی که هی اینو به رخ من می کشی . تو که همش اونجا نشستی و این حرف هارو به همه تحویل میدی ! ول کن بابا ! اصلا یادم رفت چی می گفتم . آره ببین دیگه دارم به تو هم گیر میدم تو که همیشه تلفن منو جواب میدی ، ببخش منظوری نداشتم می دونم این روز ها زندگی همه سخت شده ، شاید تو هم مثل من واسه خودت ارزو هایی داشتی و بهشون نرسیده باشی ....

باز هم قطع شد . مثل همیشه از طرف تو بود . من که نمی تونم تورو مجبور کنم که به حرف های من گوش کنی من نمی تونم هیچ کس رو مجبور کنم من حتی نمی تونم خودمو مجبور کنم ! ولی ازت خواهش می کنم مثل همیشه خوب باش و بذار من غرغر کنم . اصلا بذار امشبو متفاوت کنیم تو یک کم حرف بزن از خودت بگو ! چی ؟ صدات ضعیفه ! آره فکر کنم همینه  : " بیست و یک و شانزده دقیقه " بقیه اش رو نمی خواد بگی من که نماز نمی خونم .... خیلی وقته ....

اه !  قطع نکن بابا !  همین امشبه ، این قاقارک من از فردا شب قطع میشه ، پو لشو ندادم . وقت نکردم برم بانک تو که می دونی سرم چقدر شلوغه !! باز خوبه تو هستی می دونی روز ها خیلی دلم برات تنگ میشه ! ببینم تو هم ؟ ای شیطون چرا تا حالا نگفتی ؟ ببینم چند تا دوسم داری ؟  " بیست و سه...." ! حالا چرا بیست و سه ؟   " بیست و سه و یک ..."  باشه بابا قبوله !  تو همه چیزت عجیبه ! منم خیلی دوستت دارم ! می دونی من عاشق صدات شدم ! یه لرزشی توی صدات هست که ....

" ساعت پنجاه و سه دقیقه بامداد "

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 19:10 توسط تیرگان |


در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانیست.

آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 5:26 توسط مهرگان |


تلویزیون ملی سوئد

پخش فیلم مستند یک ساعته

صحنه ای از یک بیمارستان ،ایران است، تهران ،گفتگو هایی به زبان فارسی ،صدای تار خزن آلودی و درد قصه، صدای زنی بیگانه که لابد سوئدی حرف می زند،جه خوب است که نمی فهمم چه می گوید.

بیست دقیقه می گذرد،دستم را آهسته آهسته روی موس می برم،نمی خواهم با زدن یک ضربدر فرار کنم ولی دیدنش چیزی  بیش از توان من می خواهد .

صدای آدم های فیلم ،گفتگو ها، به حراج گذاشتن خودشان،

ضجه ای که می گفت به مبلغی بیش از یک میلیون تومن دز قبال فروش کلیه اش نیاز دارد :دو سال پیش ازدواج کردم،الان کارم را از دست .... خانه ام....زنم ...

-گروه خونی A+ خیلی زیاده بیش تراز یک میلیون دویست نمیشه

دختری آمد ،زیبا بود ،خواهرنش ... سه میلیون

مادری گریان وهراسان ،از مردی می خواست تا بررسی کند که پسرش کلیه اش را در کدام بازار به حراج گذاشته...

و اما من..

 به اصطلاح شکرگذاری برای نعمت در مقابل این صحنه ها خود خواهی محض است.

تصمیم گرفتم اگر زمانی خواستم که نباشم ،نیازمند ترین ها را بیابم و در اختیار آن ها بگذارم زند گی را ،رایگان

چند نفر زنده می مانند؟

 

پ.ن:تکان دهنده است ولی داستان نیست.

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 20:31 توسط ماهیار |


    قرار به نوشتن بود ، هر کس به شیوه ی خودش . حالا اگر در میان راه سبدمان آن قدر پر بار نبود که می خواستیم خیلی اهمیتی نداشت (حداقل برای من ) تازه می شد شبیه بقیه وقایع زندگی !  ولی اتفاقی پیش آمد و در دل من چیزی جوشید که دیگر "سبد خالی" بکارتش را برایم از دست داد و احساس کردم اینجا هم  روی لبه تیغ راه می رویم ! احتیاط شرط اصلی زندگی ماست به آن عادت می کنیم و نبودش مثل یک لامپ نئون در یک سرسرای تاریک برایمان جذاب است و کنجکاوی بر انگیز !! این است که ما هم خود به خود دوست نداریم که چراغ دل مان را روشن کنیم . زندگی ما برای به حاشیه رفتن ساخته شده  ، رویا برای بازگو نکردن  و  عشق برای نهان کردن در پستو ..... و واقعا چقدر جالب است !!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 14:24 توسط تیرگان |


انگار فقط همین یک کار را یاد گرفته اند که دنبال هم بدوند ، چشم هایت را باز می کنی و می بندی و می بینی که از بازیشان جا مانده ای فرقی هم نمی کند گرگم به هوا بازی کنند یا اتل متل یا حتی یک داستان سوزناک را .... آخر سر تو می مانی با دهانی باز ، انگار دختر کوچکی که جواب سوالی را می داند ولی در گفتن یا نگفتنش بابونه ای را  پر پر می کند  ! 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 18:27 توسط تیرگان |


امشب که خوش خوشک از دانشگاه می آمدم و آهنگی از مدونا را می خواندم (خواندن که نه هر لغتی به ذهنم می رسید جای کلماتش می گذاشتم!!!!!!!)متوجه شدم چقدر خوشبختم و چقدر سرشارم از زندگی.این نتیجه آنقدر عجیب بود که لحظاتی بهت زده به فکر فرو رفتم.فهمیدم خانواده و سلامتی ام تا چه حد اعجاب انگیز است.فهمیدم کار کردن را دوست دارم و چقدر خوب که در آرزویش نمانده ام.درس خواندن را دوست دارم و چه خوب که درسی برای خواندن دارم حتی اگر این درس آنالیز باشد.امتحان دادن را هم دوست دارم حتی اگر این امتحان کنکور باشد.چه خوب که دوست های نازنینی دارم که می توانم روی کمکشان حساب کنم و چه خوب که سایهء مردی روی زندگی ام نیست.فهمیدم زندگی آنقدر ها هم زشت نیست٬شاید حتی زیبا هم باشد.

امشب زندگی بوی نرگس می داد و خاک باران خورده.رنگ دریایی بود زرد و سرخ و قهوه ای که موج می زد در هوا.امشب زندگی درست شکل زندگی بود و من تازه فهمیدم چقدر جوان و آزادم.

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385 19:20 توسط مهرگان |


in chand nafar

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 0:0 توسط ماهیار |


شاید چیزهایی بود که نوشته نشد.

ما هم نمی دونیم چی شد که یه دفعه یه حس مشترک بین اعضای سبد به وجود اومد و دست ها به قلم ها نرسید و قلم ها به کاغذهاو...

شاید نوشتن ها فقط تکرار مکررات  می شد ، چون حال همه کما کان همون حاله.

ولی یه اتفاق تازه داشتیم ،واونم احساسی بود که من داشتم وقتی می شنیدم که دختر بچه ی با نمکی به مامانش می گفت :"مامان چقدر عروس و داماد شکمون اول خودشون کیک میخورن بعد به مهمونا می دن".

دوربین من هم مرد.و باعث شد خیلی از صحنه ها رو از دست بدیم.

.فعلا تا چند وقتی فقط باید خودم ببینم.

حالا   ای نازنین لحظه های بی قراری or 

Welcome to the hotel california

؟کدوم بهتره؟

پ.ن:منظور پشت کنکوری های ارشد بود.پشت کنکورهای دیگه نخونن

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385 20:50 توسط ماهیار |


      تنم مثل خاک کویر ترک خورده ... این چندروز باران که می بارد قطره های سوزان آب درون ترک ها می لغزند و اشک در چشم هایم جمع می شود .

     مادرم می گوید : دیشب بالاخره  کمی بارید ، خیلی کم . هوا هم سرد شده . راستی نارنج ها هم دارند می رسند...  که صدایش پر از خش و خش می شود ، دور می شود . باران شدید تر می بارد باد پر زوری پنجره ام را باز می کند و کاغذ هایم را در میانه اتاق می رقصاند .تنم می سوزد ، یاد دیوار های ترک خورده باغ  و درخت های زرد برگ و نارنج های خشک و بی آب می افتم  .  بلند می گویم : برای من هم نارنج بفرستید و فقط صدای یک بوق ممتد را می شنوم  .

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385 18:49 توسط تیرگان |


بار صد و هشتاد و پنج میلیونوم است که می آیم شاید چیزی بنویسم.هر بار که می نویسم پشیمان می شوم.دلخوشی هایم لق می زند ته این سبد همیشه خالی.دلتنگی هایم هم که گفتن ندارد.

من سهمم را واگذار نکردم.شاید مدتی رها کرده باشم.همین.

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385 18:42 توسط مهرگان |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


ما سه نفریم !

بیشتر از نه سال است همدیگر را می شناسیم و دراین مدت بارها تصمیم گرفتیم کار متفاوتی انجام دهیم.در نهایت تمام آنها به خنده های زورکی ختم شد تا بار بعد که دور هم جمع شویم.این آخرین بار تصمیم بر این شد کار متفاوتی انجام ندهیم!وبلاگ بنویسیم.درست مثل بقیه!

قرار نیست مطلب مهمی بنویسیم.هیچ کدام از ما نویسندهء حرفه ای نیستیم.گاهی می نویسیم از سر دلتنگی یا برای خالی نبودن عریضه.شاید نوشته هایمان در حد مرور خاطرات بماند یا نقد یک کتاب شود یا گیس و گیس کشی......


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1386

آبان 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385


نویسندگان

...

تیرگان
مهرگان
ماهیار


پیوندها

وروجک سر گردان
ذهن...؟
قصه ( فعلا خارج از صفه ! )
پری نامه


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS