|
" سوال کنید که به شما داده خواهد شد ، بطلبید که خواهید یافت ،بکوبید که برای شما باز کرده خواهد شد .زیرا هر که سوال کند، یابد و کسی که بطلبد ، در یافت کند و هر که بکوبد برای او گشاده خواهد شد . وکدام آدمی است از شما که پسرش نانی از او خواهد و سنگی بدو دهد ؟ یا اگر ماهی خواهد ماری بدو بخشد ؟ پس هر گاه شما که شریر هستید ، دادن بخشش های نیکو را به اولاد خود می دانید ، چقدر زیاده پدر شما که در آسمان است چیز های نیکو را به آنانی که از او سوال می کنند خواهد بخشید ! " (متی ۷:۷- ۱۱ ) + نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385 3:5 توسط تیرگان |
خودت را خانه نشین می کنی به بهانه درس خواندن و ان وقت همدم ات می شود سیستم ( که همین طور الکی "وی وی " صداش می کنی) و اینترنت ،دوست داشتنی لعنتی !! و همه دوست های مجازی که باهاشون حرف می زنی و در دل می کنی و حتی تو مهمونی ها ازشون نقل قول میکنی انقدر که عمه جان می پرسه : خب ! این ... خانم ، حالا چه شکلیه؟ چند سالشه؟ و تو جواب میدی که : نمی دونم ! راستش تا حالا ندیدمش ! همه این ها رو داشته باشین تا روزی که "وی وی " عزیز ناگهان خاموش بشه و دیگه روشن نشه ! و همون شب وقتی به ستاره ها نگاه می کنی ، انگار که همه ستاره ها دارن گریه می کنن! خب ! حقیقتش دل هر دو تامون براش تنگ شد هم من ، هم امین ! هر شب به جای خالیش زل می زدیم ! حالمون درست حال دو تا آدمی بود که نفر سوم خانواده شون رو از دست داده باشن.....
پ.ن ۱: احساس می کنم حالم خیلی خوب نیست! شما چطور ؟ پ.ن ۲: الان ۲ ساعتی هست که وی وی دوباره به جمع ما برگشته ! من که نمی تونم ازش دل بکنم ! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 2:37 توسط تیرگان |
"کثافت لجن عوضی٬تو یه موجود تهوع آور بیخودی.یک کرم نفرت انگیز که روی لاشه بقیه زندگی میکنه.تو بیماری.سادیسم داری....." فایده ندارد.سه روز است سعی می کنم با این حرف ها خودم را به خود بیاورم .دخترک توی آینه تنها ابرو بالا می دهد و خمیازه می کشد. + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 21:25 توسط مهرگان |
برف میو مد،اونم چه برفی
یه سفید برفی هم باهاش اومد یه فرشته ی کوچولو اون من بودم ماهیار عزیزمون + نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385 0:1 توسط ماهیار |
...نگاهی به تکه کاغذ انداخت ، کیف پولش را درآورد و شمرد : یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش و هفت . پول را روی پیشخوان گذاشت . توی دلش به خیلی ها بد و بیراه گفت از این که برای یک مریضی ساده ، برای یک جوش فسقلی داخل چشم باید این قدر پول دارو بدهد ویزیت دکتر هم بماند . در میانه همین فکر ها نگاهی به پیر مرد ی که پشت سرش توی صف ایستاده بود انداخت و سرش را به تاسف تکان داد پیر مرد لبخند زد دندان نداشت . صندوق دار که صدایش کرد ، سرش را چرخاند چیز عجیبی که شبیه به هیچ چیز نبود روی لب اش بود. مرد با دست های زمخت و پر مویش ۶ تا هزاری و ۳تا صد تومانی و یک پنجاه تومانی بهش برگرداند و خندید که : حواستون کجاست ! و بعد کیسه دارو را به دستش داد . پیر مرد با دهان بی دندانش قهقهه زد و گفت : ای جوانی ! بسوزه پدر عاشقی ! خودش هنوز گیج بود پله های دارو خانه را دو تا یکی بالا آمد هوای سرد و کثیف خیابان خورد توی صورتش خیابان شلوغ بود . تابلوی بزرگی دور میدان بود حروف قرمز رویش را درست نمی دید ، چشمانش را ریز کرد و خواند : هوا تا ۱۰ روز دیگر آلوده تر می شود . + نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385 19:19 توسط تیرگان |
ساعت ها باران بارید. در شهر من امروز هوا تازه شد. در هوای تازه ،تازه هایی شنیدم. زنی مردی را کشت،نا راحتی داشت!!!؟؟؟ ما شین ها بیمه هستند ،دیه ها را بیمه می دهد. زن ،پشت فرمان خونسرد بود به سردی جسد مرد. شهر من امروز مرگ شیشه ای داشت ،پسرکی ۱۷ ساله از کریستال در شهر من امروز مردی به دار آویخته شد. امشب شهرمن خیس است. هوا تازه خواهد ماند!!! + نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385 22:52 توسط ماهیار |
با ماهیار از دانشگاه بر می گردیم.غروب روز جمعه است.pink floyd "آه سوزانا" را می خواند.دقیقاً این نیست.نمی دانم چه می خواند اما مرا یاد "آه سوزانا" می اندازد.تا به حال "آه سوزانا" را نشنیده ام.اما می دانم باید چیزی شبیه این باشد.ماشین توی گودالی که تازه کنده اند می افتد.نوار خش بر می دارد و ساکت می شود.آفتاب می افتد توی چشمم.چشمانم را تنگ می کنم.به ماهیار توضیح می دهم:الان سوزانا را دزدیدن و من ناراحتم.می کوبم روی فرمان ماشین:لعنت به زندگی تو شرق وحشی.ماهیار می خندد.بلند می گویم:نجاتت می دم سوزانا و تو جک ریواز مواظب خودت باش! ماهیار سر تکان می دهد.می داند من حرف مفت زیاد می زنم! + نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385 19:15 توسط مهرگان |
|
| ||||||