|
چه دلهرهای... یه نگرانی عجیب تو وجودمه ،هر چه بیشتر به تموم شدن درسم نزدیک می شم بیشتر می ترسم یه مر حله جدید از زندگی تا اینجا که هیچی به انتخاب خودم نبوده + نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385 14:40 توسط ماهیار |
فکر کنم حدود 23 یا 25 شهریور 80 بود ، که به تهران آمدم . دو ، سه شب قبل از حرکت با"ونوس " و خانواده رفتیم سینما .دلیل انتخاب فیلم شب های تهران را برای دیدن در آن شب هیچ وقت نفهمیدم ! با این که شام " پیتزا مکث " خیلی خوشمزه و با خنده گذشت ولی ما دو تا بگی نگی ترسیدیم و با همین تصویر به تهران آمدیم و بعد تقریبا از همان روز های ورود راهمان از هم جدا شد ولی تقریبا سالی یک بار( ! ) حتما همدیگر را می دیدیم ! الان بعد از حدود پنج سال و نیم وقتی به این شهر بی در و پیکر فکر می کنم ، می بینم که بیشتر از همه عاشق شب های تهرانم ! ( البته برای ما کرمونی ها که در شهرمان از نعمت شب محرومیم این پدیده خیلی جذاب تر است!) بعد از اون عاشق یک کوچه باریکم ( کوچه موثق) که تا پنج سالگی ام را آنجا گذراندم و سه سال پیش در یک گشت و گذار ( بفهمی نفهمی عاشقانه ) که به طور خیلی اتفاقی به آن کوچه رسید ، دو باره کشفش کردم . در آن خانه یک هم بازی به اسم "علیرضا" داشتم که با اینکه همیشه دعوا می کردیم ، خیلی دوست دارم بدانم کجاست و چه کار می کند . یک پله پایین تر که بیاییم ، عاشق تئاتر شهرم ! اگر خدای نکرده یکی از کلاس هایم پنجره ای رو به ساختمان تئاتر شهر داشت برای من کلاس تعطیل بود! ساعت های بین کلاس هایم را هم جلوی تئاتر شهر می گذراندم و محل تمام قرار مدارهایم هم همان جا بود... بگذریم.... + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 17:32 توسط تیرگان |
می ترسم.اگر این جسم نورانی که در آسمان کرمان دیده شده مرا بدزدد دم امتحان ها چکار کنم؟کارم چی می شود؟اگر بلا ملایی سرم بیاورند چی؟اگر اصلاْ شبیه این فیلم ترسناک ها نباشد و خیلی دوستانه برخورد کند چی؟من چه چیزی بخواهم؟زیبایی؟طلا؟هوش؟یا همین که کمک برسانند آنالیز را پاس کنم کافی است؟ خدا کند مامان اینها یکی از این عکس های در پیت مرا ندهند برای نشان دادن در تلویزیون.خیلی نگرانم.کاش یک کم ظاهرم مرتب تر بود. آخ یادم رفت!می توانم یک شاهزادهء افسانه های پریان را هم بخواهم.هممم!کاش زودتر بیایند! + نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385 21:1 توسط مهرگان |
ساده است
بهره جویی از انسانی دوست داشتنش بی احساس عشقی او را به خود وانهادن و گفتن این که دیگر نمی شنا سمش + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 20:50 توسط ماهیار |
" ـ نه ! مگویید ، مگویید
به تماشایش بنشینم . " برای من بم دیگر آنجا نیست در حیاط خانه است آنجا که درخت های نارنج مان ده-دوازده سال است که بی وقفه قد می کشند،درست از همان روز که یک دوست بمی ( که دیگر نیست ) ، دو نهال نحیف را در باغچه مان کاشت . من ندیدم ولی پدر بعد ها گفت آنشب که بم فرو ریخت ، درخت ها گریه کردند . + نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385 16:37 توسط تیرگان |
|
| ||||||