تبليغاتX
یک سبد خالی

یک سبد خالی

دلم برای آب پرتقال با طغم سیگار بهمن کوتاه تنگ شده

عید وماهی قرمز و سیر و سمنو و میذارم و میریم شاید زاینده رود ماهی خوشکلی پیدا شه

مهرگان در جواب غیبت کبراش :دل خوش سیری چند

و من

تاپ با صفه کلید روی صفه هم چیزه جالبی نیست

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 23:4 توسط ماهیار |


 

      از کرمان آپدیت می کنیم که آپدیت کرده باشیم ! بوی و بهار و آسمان سرخ از غبار دو سه روز پیش دوباره دیوانه مان کرد ...هر سال دم بهار به اندک بهانه ای عاشق می شویم ... شاید یک تار موی آشفته ، شاید یک صدای لرزان ، شاید یک سایه کم رنگ که کنارمان راه می رود ... با عشقمان که دیگر دوست نداریم فریادش کنیم می خوابیم این روز ها را و بیدار می شویم و صبح مست مست خیره به آسمانیم که هنوز آبی است ، یک آبی وارفته ، خورشید که تنمان را با بی رحمی می سوزاند ، انگار نه انگار که ما عاشق شده ایم !!

عشقمان را گذاشته ایم کنار ماهی سفره هفت سین ، عشق مان هیچ وقت " سین "نداشته  ، ولی ما میخواهیم بگذاریمش وسط سفره ( کنار ماهی که آن هم "سین " ندارد )  و سیر نگاهش کنیم تا صدای توپ بلند شود .... فکر می کنیم آن وقت همه چیز خوب می شود ، آسمان آبی لاجوردی و خورشید گرم گرم !

عشقمان نشسته رو به رویمان چیزی نمی گوید ، حتی سرش را تکان نمی دهد ولی ما می دانیم که با ما موافق است . آخر او عشق ماست ....

 

پ.ن : انگار قصه فیلتر است ، نه ؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 22:49 توسط تیرگان |


رقصم گرفته بود

 همچون درختکی در باد

آنجا کسی نبود

جز من و خیال و تنهایی

تنها

رقصیدم

پ.ن:دلم برایتان تنگ شده،نمی دونم یادتون هست یا نه ولی این موزیک متن وبلاگمون بود اون شب که ما کارونی خوردیم با لوبیا سبز اممممممم خوشمزه بود.دلم خواست اون شب ها را 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 0:51 توسط ماهیار |


 

خیابان ها پر از سر عت گیر است و خطوط سفید ، ماشین های سفید و آبی که با صداهایی آمرانه ما را لای این خطوط می چپانند...

ما نمی خواهیم لای این خطوط حر کت کنیم ، ما می خواهیم با یک سر عت غیر مجاز برویم !

پس مرگ بر سرعت گیر ها......

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 11:3 توسط تیرگان |


  " تو یه ایده آلیست نفهمی ، یه آرمان گرای احمق و بی خیال که نمی دونه داره دنبال چی می گرده  "

   این ها رو  خودم به خودم گفتم وقتی دم غروب رفته بودم تو محله یه دوری بزنم . هم حال و هوام عوض بشه ،هم یه بسته بادوم زمینی مزمز ( از این آبی ها که کمتر چرب و چیلی اند ) با یه سن ایچ ۷ میوه گنده برای خودم بخرم و بر گردم تا با " ابن عربی " و بقیه عالیجنابان سر و کله بزنم.( یک کارت هم گرفتم یه سری به سبد بزنم  ،بعد از یک ماه ، اومدم و دیدم که نه ! خبری نیست . " نه کسی میاد نه کسی میره "  !! )

حالا چرا سر شب به خودم بد و بیراه گفتم مربوط می شه به تنها پاساژ سر خیابون ما که از ۵ تا طلا فروشی تشکیل شده و معمولا آقایون و خانم های "شرعا حلال به هم" بازو به بازوی هم ، پشت ویترین ها قدم می زنند . امشب من هم مثل یک وصله ناجور دماغم رو به شیشه ها می چسبوندم و حرف های عاشقانه و طلایی زوج ها رو گوش می دادم . بعد از یک ربع چرخ زدن بی ثمر و در حالی که هیچ چیزی چشمم رو نگرفته بود تا بعدا که پولدار شدم واسه خودم بخرم ، کیسه خرید هم کم کم توی دستم سنگین می شد و احساس کردم همه دارن به من چپ چپ نگاه میکنن ، زدم بیرون !

خب ! من تو سرزمین خوشبختی اون ها مثل یک وصله ناجور بودم، نه به خاطر اینکه مردی رو دنبال خودم نمی کشوندم(البته شرعی ! ) ، به خاطر این که حتی تو آرزوشم نبودم . این فکر ها رو کردم و با این حساب که با همه ی این آدم های معمولی ، پست و حقیر ، متفاوتم و فرق دارم  با اعتماد به نفس تمام از پاساژ زدم بیرون . توی سر بالایی تند خیابون باد اعتماد به نفسم یهو خالی شد ! به خودم گفتم ، لااقل اینا رسیدن به اون چیزی که می خواستن . تو چی اگه چند سال دیگه برگشتی که همین جور زندگی کنی؟ زندگی رو که می شناسی ، می دونی که  چه بازی ها سر آدم در میاره ؟ دنبال چی می گردی که به هر چیزی  می رسی با لگد می زنی زیرش ؟

.... بگذریم ! امتحان ۱۰ روز دیگه اس و من این دفعه واقعا شمارش معکوسم رو شروع کردم : ده......

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385 19:54 توسط تیرگان |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


ما سه نفریم !

بیشتر از نه سال است همدیگر را می شناسیم و دراین مدت بارها تصمیم گرفتیم کار متفاوتی انجام دهیم.در نهایت تمام آنها به خنده های زورکی ختم شد تا بار بعد که دور هم جمع شویم.این آخرین بار تصمیم بر این شد کار متفاوتی انجام ندهیم!وبلاگ بنویسیم.درست مثل بقیه!

قرار نیست مطلب مهمی بنویسیم.هیچ کدام از ما نویسندهء حرفه ای نیستیم.گاهی می نویسیم از سر دلتنگی یا برای خالی نبودن عریضه.شاید نوشته هایمان در حد مرور خاطرات بماند یا نقد یک کتاب شود یا گیس و گیس کشی......


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1386

آبان 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385


نویسندگان

...

تیرگان
مهرگان
ماهیار


پیوندها

وروجک سر گردان
ذهن...؟
قصه ( فعلا خارج از صفه ! )
پری نامه


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS