|
به نظر می رسد اینجا دیگر کسی سرک نمی کشد.همه خوابشان برده.گمانم کسی از آن فلوت های سحرامیز دارد که همه را خواب می کند. ماهیار که رفته با آقایان خارجی حرف بزند شاید راهش بدهند خارج. تیرگان هم که فوق می خواند و حسابی کلاسش رفته بالا. من هم برای خودم می پرم.این دقیقاْ کاری است که انجام می دهم!یک جور بی تفاوتی خاص و بد.شاید هم بد نباشد مثل چرکی می ماند که پخش شده باشد و آدم بی حس و بی حال مرگ را انتظار بکشد.بد نیست مزه اش بهتر از انتظار کشیدن زندگی است.از من بشنو! + نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 11:16 توسط مهرگان |
|
| ||||||