تبليغاتX
یک سبد خالی

یک سبد خالی

اینجا قهوه است.یکی از لوس ترین  کافی شاپ های کرمان.با محیطی دلگیر،کسل کننده و کم نور.با کتاب هایی تا به تا و عروسک های وا رفته ای که از والنتاین هنوز در کتابخانه باقی مانده اند.نمی دانم چرا می آییم اینجا.احتمالاْ به خاطر فضای روشنفکرانهء اینجاست که بوی سیگار می دهد و بستنی هایش یخ زده است.درست مثل آدم ها.

به بهانهء آمدن تیرگان،شال و کلاه کردیم،سایهء  البرز (برادر تیرگان)را برداشتیم و راه افتادیم سمت ماهان.تنها جایی که این دوروبرها می شود رفت.باغیست درست وسط کویر.با درخت های کهنسال و آب گل آلودی که از حوض ها یکی یکی پایین می ریزد تا حوض آخر که سرریز می کند.و صدای بلند"افتخاری" که هی تکرار می شود و نه صدای آب شنیده می شود و نه صدای هو کشیدن باد.

ادامه دارد....

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 20:13 توسط ... |


وقتی میری سفر زمان از دستت فرار میکنه یا شاید ما از دست زمان فرار می کنیم سفر یعنی بی زمانی اما اگه کمی فکر کنی بازم رژه ی زمان ومی بینی
و یکنواختی های گذشته همان یکنواختی های آینده
فلج میکنه آدمو
شاید هم تمام تلاشها واسه نفرت از همینه
بی پدر مکان هم نمی شناسه هر جای که با شی دچارت میکنه
...میشه دچارش نشد

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 12:36 توسط ... |


بیشتر از نه سال است همدیگر را می شناسیم و دراین مدت بارها تصمیم گرفتیم کار متفاوتی انجام دهیم.در نهایت تمام آنها به خنده های زورکی ختم شد تا بار بعد که دور هم جمع شویم.این آخرین بار تصمیم بر این شد کار متفاوتی انجام ندهیم!وبلاگ بنویسیم.درست مثل بقیه!

قرار نیست مطلب مهمی بنویسیم.هیچ کدام از ما نویسندهء حرفه ای نیستیم.گاهی می نویسیم از سر دلتنگی یا برای خالی نبودن عریضه.شاید نوشته هایمان در حد مرور خاطرات بماند یا نقد یک کتاب شود یا گیس و گیس کشی!!!!!!

نمایشگاه کتاب است.بعد از چند سال خواهش٬ماهیار همسفرم شد.شال و کلاه کردیم و از ولایت به شهر آمدیم.خوب بود٬بد بود!به هر حال گذشت.همسفرانمان به این نتیجه رسیدند که  ما "دختروا نجیبی" نیستیم!و گفتند:جوانهای امروزی....ظهور امام زمان....هدایت....

و کلماتی از این دست که درست خاطرم نمانده.

کسی به استقبال ما نیامد.در این شهر کسی کسی را نمی شناسد.مردمش به حرف مهربان هستند:مهمان هستید...قدمتان سر چشم...کمک می خواهید؟شد پنج و پونصد!

یک آپارتمان نقلی شبیه همهء آپارتمان ها با میزبانی که شبیه هیچ کس نیست:تیرگان.

مهمان نوازی جنوبی ها را دارد و چقدر خوب است که کسی را در غربت چنین بشناسی.

شب پیش تیرگان و ماهیار قدم زندند و من در کافی شاپی دلگیر قلیون کشیدن دختران تهرانی و حرف های کسالت بارشان را تحمل کردم که پر از اسامی مختلف بود.

امروز نمایشگاه را گز کردیم و نه شب خسته و هلاک به خانه رسیدیم.عزممان را جزم کردیم و سبدی خالی را بافتیم.می خواهیم خالی اش را با زندگی مان پر کنیم.زندگی یا شاید روزمرگی.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 0:47 توسط ... |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


ما سه نفریم !

بیشتر از نه سال است همدیگر را می شناسیم و دراین مدت بارها تصمیم گرفتیم کار متفاوتی انجام دهیم.در نهایت تمام آنها به خنده های زورکی ختم شد تا بار بعد که دور هم جمع شویم.این آخرین بار تصمیم بر این شد کار متفاوتی انجام ندهیم!وبلاگ بنویسیم.درست مثل بقیه!

قرار نیست مطلب مهمی بنویسیم.هیچ کدام از ما نویسندهء حرفه ای نیستیم.گاهی می نویسیم از سر دلتنگی یا برای خالی نبودن عریضه.شاید نوشته هایمان در حد مرور خاطرات بماند یا نقد یک کتاب شود یا گیس و گیس کشی......


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1386

آبان 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385


نویسندگان

...

تیرگان
مهرگان
ماهیار


پیوندها

وروجک سر گردان
ذهن...؟
قصه ( فعلا خارج از صفه ! )
پری نامه


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS