تبليغاتX
یک سبد خالی

یک سبد خالی

به نظر می رسد اینجا دیگر کسی سرک نمی کشد.همه خوابشان برده.گمانم کسی از آن فلوت های سحرامیز دارد که همه را خواب می کند.

ماهیار که رفته با آقایان خارجی حرف بزند شاید راهش بدهند خارج.

تیرگان هم که فوق می خواند و حسابی کلاسش رفته بالا.

من هم برای خودم می پرم.این دقیقاْ کاری است که انجام می دهم!یک جور بی تفاوتی خاص و بد.شاید هم بد نباشد مثل چرکی می ماند که پخش شده باشد و آدم بی حس و بی حال مرگ را انتظار بکشد.بد نیست مزه اش بهتر از انتظار کشیدن زندگی است.از من بشنو!

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 11:16 توسط مهرگان |


تنگ بی آب٬قاب بی آینه٬قرآن بی کلام و هفت سکوت در هفت سفال شکسته دل.

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386 21:6 توسط مهرگان |


هنوز تصمیمی مبنی بر اینکه شغال باشم یا سیب نگرفتم.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385 20:18 توسط مهرگان |


می ترسم.اگر این جسم نورانی که در آسمان کرمان دیده شده مرا بدزدد دم امتحان ها چکار کنم؟کارم چی می شود؟اگر بلا ملایی سرم بیاورند چی؟اگر اصلاْ شبیه این فیلم ترسناک ها نباشد و خیلی دوستانه برخورد کند چی؟من چه چیزی بخواهم؟زیبایی؟طلا؟هوش؟یا همین که کمک برسانند آنالیز را پاس کنم کافی است؟

خدا کند مامان اینها یکی از این عکس های در پیت مرا ندهند برای نشان دادن در تلویزیون.خیلی نگرانم.کاش یک کم ظاهرم مرتب تر بود.

آخ یادم رفت!می توانم یک شاهزادهء افسانه های پریان را هم بخواهم.هممم!کاش زودتر بیایند!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385 21:1 توسط مهرگان |


"کثافت لجن عوضی٬تو یه موجود تهوع آور بیخودی.یک کرم نفرت انگیز که روی لاشه بقیه زندگی میکنه.تو بیماری.سادیسم داری....."

فایده ندارد.سه روز است سعی می کنم با این حرف ها خودم را به خود بیاورم .دخترک توی آینه تنها ابرو بالا می دهد و خمیازه می کشد.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 21:25 توسط مهرگان |


با ماهیار از دانشگاه بر می گردیم.غروب روز جمعه است.pink floyd "آه سوزانا" را می خواند.دقیقاً این نیست.نمی دانم چه می خواند اما مرا یاد "آه سوزانا" می اندازد.تا به حال "آه سوزانا" را نشنیده ام.اما می دانم باید چیزی شبیه این باشد.ماشین توی گودالی که تازه کنده اند می افتد.نوار خش بر می دارد و ساکت می شود.آفتاب می افتد توی چشمم.چشمانم را تنگ می کنم.به ماهیار توضیح می دهم:الان سوزانا را دزدیدن و من ناراحتم.می کوبم روی فرمان ماشین:لعنت به زندگی تو شرق وحشی.ماهیار  می خندد.بلند می گویم:نجاتت می دم سوزانا و تو جک ریواز مواظب خودت باش!

ماهیار سر تکان می دهد.می داند من حرف مفت زیاد می زنم!

+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385 19:15 توسط مهرگان |


گاهی آدم دلش می خواهد "کوری" بخواند.احساس می کند لازم است فکر کند کور است.شناور در دنیایی شیری رنگ.متکی به یک نفر یا حتی دفن شده در تعفنش.گاهی آدم احساس نیاز می کند که فکر کند همه کور هستند. کسی او را نمی بیند .بی توجه شود نسبت به کثافتی که وجود همه را گرفته است.نسبت به آن همه حقارت.گاهی آدم واقعاْ به عادت نیاز دارد.

بادبادک باز را می خوانم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 20:0 توسط مهرگان |


در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانیست.

آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 5:26 توسط مهرگان |


امشب که خوش خوشک از دانشگاه می آمدم و آهنگی از مدونا را می خواندم (خواندن که نه هر لغتی به ذهنم می رسید جای کلماتش می گذاشتم!!!!!!!)متوجه شدم چقدر خوشبختم و چقدر سرشارم از زندگی.این نتیجه آنقدر عجیب بود که لحظاتی بهت زده به فکر فرو رفتم.فهمیدم خانواده و سلامتی ام تا چه حد اعجاب انگیز است.فهمیدم کار کردن را دوست دارم و چقدر خوب که در آرزویش نمانده ام.درس خواندن را دوست دارم و چه خوب که درسی برای خواندن دارم حتی اگر این درس آنالیز باشد.امتحان دادن را هم دوست دارم حتی اگر این امتحان کنکور باشد.چه خوب که دوست های نازنینی دارم که می توانم روی کمکشان حساب کنم و چه خوب که سایهء مردی روی زندگی ام نیست.فهمیدم زندگی آنقدر ها هم زشت نیست٬شاید حتی زیبا هم باشد.

امشب زندگی بوی نرگس می داد و خاک باران خورده.رنگ دریایی بود زرد و سرخ و قهوه ای که موج می زد در هوا.امشب زندگی درست شکل زندگی بود و من تازه فهمیدم چقدر جوان و آزادم.

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385 19:20 توسط مهرگان |


بار صد و هشتاد و پنج میلیونوم است که می آیم شاید چیزی بنویسم.هر بار که می نویسم پشیمان می شوم.دلخوشی هایم لق می زند ته این سبد همیشه خالی.دلتنگی هایم هم که گفتن ندارد.

من سهمم را واگذار نکردم.شاید مدتی رها کرده باشم.همین.

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385 18:42 توسط مهرگان |


ادامه مطلب بار شتر بود.شتر مربوطه در اتاق گم شد و حالا من کاسهء چه کنم دست گرفته ام.لطفاْ نهضت را ادامه دهید تا گمشده به آغوش خانواده بر گردد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 10:33 توسط مهرگان |


درست.مشکل اصلی آدمها شکمشان و زیر شکمشان است.

اما فکر می کنم بزرگترین مشکلشان اجتماعی بودنشان باشد.

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385 22:56 توسط مهرگان |


مشکل کوچکی پیش آمده.من شنا بلد نیستم و موج اندوهی که بر سرم ریخته است چنان سهمگین است که مطمئن نیستم بتوانم خودم را به سطح زندگی برسانم.یک قلپ بغض خورده ام و حالا نفسم بالا نمی آید.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 19:0 توسط مهرگان |


فقط بیست و هفت سال دیگر باقی مانده!

بیست و هفت سال دیگر با خیال راحت به روزهای آینده فکر می کنم و انتظار هیچ چیزی را نمی کشم.یک نفس راحت.

انگار کن سر ظهر وسط مرداد خسته و هلاک از سر کار  برگردی خانه٬ولو شوی روی کاناپه جلوی کولر    (    -آبی.که حتماْ بوی خاک بدهد)و یک نفس عمیق بکشی.

بیست و هفت سال مانده تا من بتوانم برای هر روزم برنامه بریزم بدون ترس.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 17:58 توسط مهرگان |


من از آدم های توی کتاب بدم می آید که همه روشن فکر هستند و برایشان همه چیز حل شده.از دروغ هایشان.از ادعای درک بچه های نا مشروع یا همجنس بازان یا فاحشه ها.

کسی مرا درک نمی کند چون بچهء نامشروعی به دنیا نیاورده ام فاحشه نشده ام یا هم جنس باز.کسی درباره ام نخواهد نوشت.مرگ من به سادگی ترکیدن یک حباب صابون خواهد بود.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 21:48 توسط مهرگان |


دلم می خواهد بنویسم.از بی شعوری قشر فهیمی به اسم دانشجو!بچه هایی که یکباره به اجتماع نسبتاْ آزادی هل داده شدند.دختر و پسر هم ندارد.دختر ها با تکرار:خانم بودن و پسر ها با تکرار مرد بودن و اگر تعریفشان از مردی درست بود "خر" از همه مرد تر بود.

دلم می خواهد از دختر بچه ای بنویسم که در محوطه دوچرخه سواری می کرد:خان عمو!من از این پسرا می ترسم به من می خندن.میشه با من بیاید برم آب بخورم؟

و من خان عمویی ندارم که در جامعه مرا حفاظت کند.هیچ چیزی مرا حفظ نمی کند.هیچ کجا امن نیست و مطمئن باشید دندان های کسی را که بگوید این طور ها هم که تو می گویی نیست توی دهانش میریزم.مرد می خواهم همچین زری بزند.

خسته ام از نقاب زدن.از آفتاب تند تحقیر به سایهء حمایت بی معنای مردی پناه بردن.یا شاید من تنها سایهء مردی هستم.من از بی چهره ماندن بدم می آید و از دنیای تیره و از بر خاک ماندن.

آخ که چقدر دلم می خواهد حرف بزنم.افسوس که تلخی آنچه بر من می گذرد به حدی است که توان نوشتن را هم گرفته است. 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 20:19 توسط مهرگان |


ما فوتبال خیلی دوست داشتیم.یعنی آن زمانها که مدرسه می رفتیم و یک مشت دیوانه مثل خودمان دوروبرمان بود.خودمان هم بازی می کردیم.البته آن موقع تیم ما یازده نفر نداشت.هر تیم چهار نفر داشت که هر چهار نفر هم نوک حمله بودند.قبول!نوک حمله مان یک کمی پهن بود.دروازه بانمان هم گاهی حمله می کرد.البته همه اش تقصیر آن فوتبالیست های ژاپنی بود که یک هفته در هوا می ماندند تا بعد شوت کنند.ما آنها را خیلی دوست داشتیم و قصد داشتیم بزرگ که شدیم زن یکی از آنها بشویم حتماْ.اما بعد که در شبکه های بی ناموسی دیدیم آنها بزرگ شدند و هر کدام اقلاْ یک "چیز" دارند از فوتبال زده شدیم.

امروز همه هی به ما گفتند مسابقه است و ما چون خیلی روشن فکر هستیم گفتیم به....!(اینجا حرف بدی زدیم که برای یک دختر هیچ خوبیت ندارد!)بعد هم کتاب دست گرفتیم و هی خواندیم.اما متاسفانه اول نیمهء دوم کتاب چهارصد و خورده ای مان هم تمام شد.برای همین عَرَقِ ملی مان خیلی "چیز" شد و ما رفتیم پای تلویزیون و هی دعا کردیم ببازیم.البته بابامان هم دعا کرد.ما دعا کردیم چون اگر می بردیم همه می رفتند بیرون بوق می زدند ما توی خانه بودیم و هیچ فاز نمی داد.(مادرمان می گوید دانشجوی این مملکت بخصوص دختر این شکلی حرف نمی زند.اما نمی داند که در دانشگاه همین ها را یاد می دهند.خیالش رسیده با این ترمی دویست تومن به ما اشعار پوشکین یا یک همچین کسی را یاد می دهند.این مامان ما هم توقع هایی دارد)بابامان هم دعا می کرد چون بعدش مجبور می شد ما را تا سر کوچه ببرد.

ما درست نفهمیدیم چی شد.چون تمام مدت با بابامان دعوا می کردیم.سر اینکه الان در آمریکا مردم دارند چه کار می کنند.مامانمان هم هی می خندید!و بعد هی گل خوردیم حالا یا برای دعاهای ما و بابامان بود یا برای مامانمان که یادش رفته بود دعا کند.به هر حال ما الان با خیال راحت می خوابیم.بخصوص که دیدم این همسایه طبقه بالائیمان ....ش سوخت و ماشینش را زد تو.

البته همچنان عَرَقِ ملی مان را حفظ می کنیم و حمام نمی رویم برای مسابقهء بعد!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 21:51 توسط مهرگان |


حوصله که نداشته باشی٬دلتنگ هم که باشی٬برای یک جزوهء تنظیم خانواده هم سر ظهر بیائی دانشگاه(چون دوستات به جهت گشادی نمی تونن!!!) نتیجه اش این میشود که وقتی همه  درس می خوانند٬تو بیای سایت دانشگاه و قینوس بنویسی برای کسی که نمی خواند!خریت حد و مرز ندارد و این تنها وادی ای هست که من میل دارم تا آخر بروم!البته میل هم نداشته باشم زیاد فرقی نمی کند چون به هر حال دارم میروم و سنگ اگر در سرازیری افتاد نمی شود جلوی آنرا  گرفت.

به خودم لطف دارم؟آره خوب!اگه شما هم شب پنج ساعت یک سره آنلاین می بودید چون یکی هست که نه شما به او پی ام می دید نه او به شما مطمئناْ به خریت خودتان ایمان میاوردید!

بگذریم دارم چرند میگویم.البته خیلی دوست دارم حرف هایی بزنم که ارزش خواندن داشته باشد اما می دانم فایده ای ندارد.چون اگر بخواهم در مورد حقوق زن بنویسم ملت می خندند که:دختره هیچی حالیش نیستا زر هم می زنه.خوب راست می گویند ملت.من از حقوق زن جز اینکه اجازه ندارم با کسی بیرون بروم یا لباس یقه باز بپوشم چی می دانم؟

اگه بخواهم در مورد آفرینش بنویسم باز هم ملت همان حرف را می زنند و متاسفانه باز هم درست میگویند!چون اعتقاد کفرامیز من کاملاْ شخصی است و در قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشود.

فکرش را که می کنم می بینم هیچی ندارم که در موردش حرف بزنم.گاهی چرند می نویسم و تمام دخترانی که سال تا سال یک کتاب هم نمی خوانند به اتفاق می گویند:قلمت حرف نداره"

 که از صد تا فحش برای آدم بدتر است!

چطوراست در مورد کتاب بنویسم؟در مورد "زندگی پنهانی زنبور ها".شاید همین لغت "پنهانی" بود که وسوسه ام کرد.یا شاید اعتماد مرد غرفه دار یا شاید خیلی ساده همه آدم ها ذاتاْ دزد و فاسد و قاتل و خائن هستند؟!

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385 15:2 توسط مهرگان |


ببین عوضی حالم ازت بهم می خورد.از وجود متعفنت با آن ادعای روشن فکری.از ادعای دوستی.می دانی عوضی؟دردم این است که نمی توانم به کسی بگویم.

لاشه ات را از زندگی ام جمع کن.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 0:8 توسط مهرگان |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


ما سه نفریم !

بیشتر از نه سال است همدیگر را می شناسیم و دراین مدت بارها تصمیم گرفتیم کار متفاوتی انجام دهیم.در نهایت تمام آنها به خنده های زورکی ختم شد تا بار بعد که دور هم جمع شویم.این آخرین بار تصمیم بر این شد کار متفاوتی انجام ندهیم!وبلاگ بنویسیم.درست مثل بقیه!

قرار نیست مطلب مهمی بنویسیم.هیچ کدام از ما نویسندهء حرفه ای نیستیم.گاهی می نویسیم از سر دلتنگی یا برای خالی نبودن عریضه.شاید نوشته هایمان در حد مرور خاطرات بماند یا نقد یک کتاب شود یا گیس و گیس کشی......


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1386

آبان 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385


نویسندگان

...

تیرگان
مهرگان
ماهیار


پیوندها

وروجک سر گردان
ذهن...؟
قصه ( فعلا خارج از صفه ! )
پری نامه


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS