تبليغاتX
یک سبد خالی

یک سبد خالی

 

 

مرد سنگی  !

 به دنیا آمدم . شانه هایت را هم بالا بیاندازی  اتفاقی نمی افتد . حدود بیست و سه چهار سال دیگر من آن جا هستم . هر قدر هم دلم گرفته باشد و هر قدر هم گیلمور لب هایش را به هم فشار بدهد و بخواند

   اشکم در نمی آید که تو با انگشت های زبرت پاکشان کنی و غش غش بخندی Wish you were here  !

به افسردگی شب تولد من !

آن شب قرار است بخندم . برقصم و تبریک بگویم به خودم به اشغال ربع قرن زمان در این کره خاکی !

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 17:33 توسط تیرگان |


 

      از کرمان آپدیت می کنیم که آپدیت کرده باشیم ! بوی و بهار و آسمان سرخ از غبار دو سه روز پیش دوباره دیوانه مان کرد ...هر سال دم بهار به اندک بهانه ای عاشق می شویم ... شاید یک تار موی آشفته ، شاید یک صدای لرزان ، شاید یک سایه کم رنگ که کنارمان راه می رود ... با عشقمان که دیگر دوست نداریم فریادش کنیم می خوابیم این روز ها را و بیدار می شویم و صبح مست مست خیره به آسمانیم که هنوز آبی است ، یک آبی وارفته ، خورشید که تنمان را با بی رحمی می سوزاند ، انگار نه انگار که ما عاشق شده ایم !!

عشقمان را گذاشته ایم کنار ماهی سفره هفت سین ، عشق مان هیچ وقت " سین "نداشته  ، ولی ما میخواهیم بگذاریمش وسط سفره ( کنار ماهی که آن هم "سین " ندارد )  و سیر نگاهش کنیم تا صدای توپ بلند شود .... فکر می کنیم آن وقت همه چیز خوب می شود ، آسمان آبی لاجوردی و خورشید گرم گرم !

عشقمان نشسته رو به رویمان چیزی نمی گوید ، حتی سرش را تکان نمی دهد ولی ما می دانیم که با ما موافق است . آخر او عشق ماست ....

 

پ.ن : انگار قصه فیلتر است ، نه ؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 22:49 توسط تیرگان |


 

خیابان ها پر از سر عت گیر است و خطوط سفید ، ماشین های سفید و آبی که با صداهایی آمرانه ما را لای این خطوط می چپانند...

ما نمی خواهیم لای این خطوط حر کت کنیم ، ما می خواهیم با یک سر عت غیر مجاز برویم !

پس مرگ بر سرعت گیر ها......

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 11:3 توسط تیرگان |


  " تو یه ایده آلیست نفهمی ، یه آرمان گرای احمق و بی خیال که نمی دونه داره دنبال چی می گرده  "

   این ها رو  خودم به خودم گفتم وقتی دم غروب رفته بودم تو محله یه دوری بزنم . هم حال و هوام عوض بشه ،هم یه بسته بادوم زمینی مزمز ( از این آبی ها که کمتر چرب و چیلی اند ) با یه سن ایچ ۷ میوه گنده برای خودم بخرم و بر گردم تا با " ابن عربی " و بقیه عالیجنابان سر و کله بزنم.( یک کارت هم گرفتم یه سری به سبد بزنم  ،بعد از یک ماه ، اومدم و دیدم که نه ! خبری نیست . " نه کسی میاد نه کسی میره "  !! )

حالا چرا سر شب به خودم بد و بیراه گفتم مربوط می شه به تنها پاساژ سر خیابون ما که از ۵ تا طلا فروشی تشکیل شده و معمولا آقایون و خانم های "شرعا حلال به هم" بازو به بازوی هم ، پشت ویترین ها قدم می زنند . امشب من هم مثل یک وصله ناجور دماغم رو به شیشه ها می چسبوندم و حرف های عاشقانه و طلایی زوج ها رو گوش می دادم . بعد از یک ربع چرخ زدن بی ثمر و در حالی که هیچ چیزی چشمم رو نگرفته بود تا بعدا که پولدار شدم واسه خودم بخرم ، کیسه خرید هم کم کم توی دستم سنگین می شد و احساس کردم همه دارن به من چپ چپ نگاه میکنن ، زدم بیرون !

خب ! من تو سرزمین خوشبختی اون ها مثل یک وصله ناجور بودم، نه به خاطر اینکه مردی رو دنبال خودم نمی کشوندم(البته شرعی ! ) ، به خاطر این که حتی تو آرزوشم نبودم . این فکر ها رو کردم و با این حساب که با همه ی این آدم های معمولی ، پست و حقیر ، متفاوتم و فرق دارم  با اعتماد به نفس تمام از پاساژ زدم بیرون . توی سر بالایی تند خیابون باد اعتماد به نفسم یهو خالی شد ! به خودم گفتم ، لااقل اینا رسیدن به اون چیزی که می خواستن . تو چی اگه چند سال دیگه برگشتی که همین جور زندگی کنی؟ زندگی رو که می شناسی ، می دونی که  چه بازی ها سر آدم در میاره ؟ دنبال چی می گردی که به هر چیزی  می رسی با لگد می زنی زیرش ؟

.... بگذریم ! امتحان ۱۰ روز دیگه اس و من این دفعه واقعا شمارش معکوسم رو شروع کردم : ده......

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385 19:54 توسط تیرگان |


 

    فکر کنم حدود 23 یا 25 شهریور 80 بود ، که به تهران آمدم . دو ، سه شب قبل از حرکت با"ونوس " و خانواده رفتیم سینما .دلیل انتخاب فیلم شب های تهران را برای دیدن در آن شب هیچ وقت نفهمیدم !  با این که شام " پیتزا مکث " خیلی خوشمزه  و با خنده گذشت ولی ما دو تا بگی نگی ترسیدیم و با همین تصویر به تهران آمدیم و بعد تقریبا از همان روز های ورود راهمان از هم جدا شد ولی تقریبا سالی  یک بار( !  ) حتما همدیگر را می دیدیم !

    الان بعد از حدود پنج سال و نیم  وقتی به این شهر بی در و پیکر فکر می کنم ، می بینم که بیشتر از همه عاشق شب های تهرانم !  ( البته برای ما کرمونی ها که در شهرمان از نعمت شب محرومیم این پدیده خیلی جذاب تر است!)    بعد از اون عاشق یک کوچه باریکم ( کوچه موثق) که تا پنج سالگی ام را آنجا گذراندم و سه سال پیش در یک گشت و گذار ( بفهمی نفهمی عاشقانه ) که به طور خیلی اتفاقی به آن کوچه رسید ، دو باره کشفش کردم . در آن خانه یک هم بازی به اسم "علیرضا" داشتم که با اینکه همیشه دعوا می کردیم ، خیلی دوست دارم بدانم کجاست و چه کار می کند .  یک پله پایین تر که بیاییم ، عاشق تئاتر شهرم ! اگر خدای نکرده یکی از کلاس هایم پنجره ای رو به ساختمان تئاتر شهر داشت برای من کلاس تعطیل بود! ساعت های بین کلاس هایم را هم جلوی تئاتر شهر می گذراندم و محل تمام قرار مدارهایم هم همان جا بود...

    بگذریم....    

  پس فردا : رفع سوءتفاهم می کنیم ، قصه توی کامنت دونی از شب های کویر پرسیده بود و ستاره هاش ! اگه از این نگاه " شب برای شب " به شب نگاه کنیم باید بگم که شهر ما زیبا ترین آسمان را در شب داره البته باید یک جای تاریک و البته امن پیدا کنی تا بتونی به این زیبا یی ها خیره بشی ! ( همین جا همه ی علاقه مندان را دعوت می کنم یه سر به کرمون بزنن ) . ولی حرف من راجع به شب در شهر بود . خیا بون های تاریک و سیاه و بعضی اوقات خیس و ماشین هایی که با سرعت حرکت می کنند و آدم هایی که توی پیا ده رو ها زیر نور لامپ های رنگی قدم می زنند و چیزی می خورند و.....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 17:32 توسط تیرگان |


 "  ـ نه ! مگویید ، مگویید

   به تماشایش بنشینم . " 

 برای من بم دیگر آنجا نیست در حیاط خانه است آنجا که درخت های نارنج مان ده-دوازده سال است که بی وقفه قد می کشند،درست از همان روز که یک دوست بمی ( که دیگر نیست ) ، دو نهال نحیف را در باغچه مان کاشت .  من ندیدم ولی پدر بعد ها گفت  آنشب که بم فرو ریخت ، درخت ها گریه کردند .

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385 16:37 توسط تیرگان |


 

" سوال کنید که به شما داده خواهد شد ، بطلبید که خواهید یافت ،بکوبید که برای شما باز کرده خواهد شد .زیرا هر که سوال کند، یابد  و کسی که بطلبد ، در یافت کند و هر که بکوبد برای او گشاده خواهد شد . وکدام آدمی است از شما که پسرش نانی از او خواهد و سنگی بدو دهد ؟ یا اگر ماهی خواهد ماری بدو بخشد ؟ پس هر گاه شما که شریر هستید ، دادن بخشش های نیکو را به اولاد خود می دانید ، چقدر زیاده پدر شما که در آسمان است چیز های نیکو  را به آنانی که از او سوال می کنند خواهد بخشید ! "

(متی  ۷:۷- ۱۱ ) 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385 3:5 توسط تیرگان |


   خودت را خانه نشین می کنی به بهانه درس خواندن و ان وقت همدم ات می شود  سیستم ( که همین طور الکی "وی وی " صداش می کنی) و  اینترنت ،دوست داشتنی لعنتی !! و همه دوست های مجازی که باهاشون حرف می زنی و در دل می کنی و حتی تو مهمونی ها ازشون نقل قول میکنی انقدر که عمه جان می پرسه : خب ! این ... خانم ، حالا چه شکلیه؟ چند سالشه؟  و تو جواب میدی که : نمی دونم ! راستش تا حالا ندیدمش !

    همه این ها رو داشته باشین تا روزی که "وی وی " عزیز ناگهان خاموش بشه و دیگه روشن نشه ! و همون شب وقتی به ستاره ها نگاه می کنی ،  انگار که همه ستاره ها دارن گریه می کنن!

    خب ! حقیقتش دل هر دو تامون براش تنگ شد هم من ، هم امین ! هر شب به جای خالیش زل می زدیم ! حالمون درست حال دو تا آدمی بود که نفر سوم خانواده شون رو از دست داده باشن.....

 

پ.ن ۱: احساس می کنم حالم خیلی خوب نیست! شما چطور ؟

پ.ن ۲: الان ۲ ساعتی هست که وی وی دوباره به جمع ما برگشته ! من که نمی تونم ازش دل بکنم !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 2:37 توسط تیرگان |


...نگاهی به تکه کاغذ انداخت ، کیف پولش را درآورد و شمرد : یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش و هفت . پول را روی پیشخوان گذاشت . توی دلش به خیلی ها بد و بیراه گفت از این که برای یک مریضی ساده ، برای یک جوش فسقلی داخل چشم باید این قدر پول دارو بدهد  ویزیت دکتر هم بماند . در میانه همین فکر ها نگاهی به پیر مرد ی که پشت سرش توی صف ایستاده بود انداخت و سرش را به تاسف تکان داد پیر مرد لبخند زد دندان نداشت .

صندوق دار که صدایش کرد ،  سرش را چرخاند چیز عجیبی که شبیه به هیچ چیز نبود روی لب اش بود. مرد با دست های زمخت و پر مویش ۶ تا هزاری و ۳تا صد تومانی و یک پنجاه تومانی  بهش برگرداند و خندید که : حواستون کجاست ! و بعد کیسه دارو را به دستش داد . پیر مرد با دهان بی دندانش قهقهه زد و گفت : ای جوانی ! بسوزه پدر عاشقی !

خودش هنوز گیج بود پله های  دارو خانه را دو تا یکی بالا آمد هوای سرد و کثیف خیابان خورد توی صورتش خیابان شلوغ بود . تابلوی بزرگی دور میدان بود حروف قرمز رویش را درست نمی دید ، چشمانش را ریز کرد و خواند : هوا تا ۱۰ روز دیگر آلوده تر می شود .

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385 19:19 توسط تیرگان |


وقتی می گویی گذشته را دور می اندازم و به حال فکر می کنم  ، می نویسم : من و تو برآیند بیست و سه سال گذشته ایم ، خوب و بدش را نمی گویم ، بودنش را !

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385 19:7 توسط تیرگان |


 

- الو ! صدای من میاد ؟ صدای تو که خیلی ضعیفه ! ایرادی نداره شاید اینطوری من بهتر بتونم حرف بزنم تو که همیشه یه چیزو تکرار می کنی . فقط بودنت پشت این سیم ها واسه من مهمه و گرنه حرفات که که همیشه زمان از دست رفته مو به خاطر میاره . ممکنه یه نفر دیگه هم پشت خطت باشه ولی واسه من مهم نیس حتی اگه قطع کنی باز هم شمارتو میگیرم می دونم که نمی تونی جواب ندی ! این خوشبختیه من و بد بختی تو ! می دونی این روز ها خیلی دلم گرفته . نمی خواد که بهم بگی همیشه موقع اینکه بخوام یه کار اساسی انجام بدم یاد بدبختی ها و دل گرفتگی هام می افتم .... چی گفتی ؟ خب چه کار کنم که ساعت "نوزده و بیست و پنج دقیقه" اس . خودت تو زندگی ات چه کار مهمی انجام دادی که هی اینو به رخ من می کشی . تو که همش اونجا نشستی و این حرف هارو به همه تحویل میدی ! ول کن بابا ! اصلا یادم رفت چی می گفتم . آره ببین دیگه دارم به تو هم گیر میدم تو که همیشه تلفن منو جواب میدی ، ببخش منظوری نداشتم می دونم این روز ها زندگی همه سخت شده ، شاید تو هم مثل من واسه خودت ارزو هایی داشتی و بهشون نرسیده باشی ....

باز هم قطع شد . مثل همیشه از طرف تو بود . من که نمی تونم تورو مجبور کنم که به حرف های من گوش کنی من نمی تونم هیچ کس رو مجبور کنم من حتی نمی تونم خودمو مجبور کنم ! ولی ازت خواهش می کنم مثل همیشه خوب باش و بذار من غرغر کنم . اصلا بذار امشبو متفاوت کنیم تو یک کم حرف بزن از خودت بگو ! چی ؟ صدات ضعیفه ! آره فکر کنم همینه  : " بیست و یک و شانزده دقیقه " بقیه اش رو نمی خواد بگی من که نماز نمی خونم .... خیلی وقته ....

اه !  قطع نکن بابا !  همین امشبه ، این قاقارک من از فردا شب قطع میشه ، پو لشو ندادم . وقت نکردم برم بانک تو که می دونی سرم چقدر شلوغه !! باز خوبه تو هستی می دونی روز ها خیلی دلم برات تنگ میشه ! ببینم تو هم ؟ ای شیطون چرا تا حالا نگفتی ؟ ببینم چند تا دوسم داری ؟  " بیست و سه...." ! حالا چرا بیست و سه ؟   " بیست و سه و یک ..."  باشه بابا قبوله !  تو همه چیزت عجیبه ! منم خیلی دوستت دارم ! می دونی من عاشق صدات شدم ! یه لرزشی توی صدات هست که ....

" ساعت پنجاه و سه دقیقه بامداد "

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 19:10 توسط تیرگان |


    قرار به نوشتن بود ، هر کس به شیوه ی خودش . حالا اگر در میان راه سبدمان آن قدر پر بار نبود که می خواستیم خیلی اهمیتی نداشت (حداقل برای من ) تازه می شد شبیه بقیه وقایع زندگی !  ولی اتفاقی پیش آمد و در دل من چیزی جوشید که دیگر "سبد خالی" بکارتش را برایم از دست داد و احساس کردم اینجا هم  روی لبه تیغ راه می رویم ! احتیاط شرط اصلی زندگی ماست به آن عادت می کنیم و نبودش مثل یک لامپ نئون در یک سرسرای تاریک برایمان جذاب است و کنجکاوی بر انگیز !! این است که ما هم خود به خود دوست نداریم که چراغ دل مان را روشن کنیم . زندگی ما برای به حاشیه رفتن ساخته شده  ، رویا برای بازگو نکردن  و  عشق برای نهان کردن در پستو ..... و واقعا چقدر جالب است !!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 14:24 توسط تیرگان |


انگار فقط همین یک کار را یاد گرفته اند که دنبال هم بدوند ، چشم هایت را باز می کنی و می بندی و می بینی که از بازیشان جا مانده ای فرقی هم نمی کند گرگم به هوا بازی کنند یا اتل متل یا حتی یک داستان سوزناک را .... آخر سر تو می مانی با دهانی باز ، انگار دختر کوچکی که جواب سوالی را می داند ولی در گفتن یا نگفتنش بابونه ای را  پر پر می کند  ! 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 18:27 توسط تیرگان |


      تنم مثل خاک کویر ترک خورده ... این چندروز باران که می بارد قطره های سوزان آب درون ترک ها می لغزند و اشک در چشم هایم جمع می شود .

     مادرم می گوید : دیشب بالاخره  کمی بارید ، خیلی کم . هوا هم سرد شده . راستی نارنج ها هم دارند می رسند...  که صدایش پر از خش و خش می شود ، دور می شود . باران شدید تر می بارد باد پر زوری پنجره ام را باز می کند و کاغذ هایم را در میانه اتاق می رقصاند .تنم می سوزد ، یاد دیوار های ترک خورده باغ  و درخت های زرد برگ و نارنج های خشک و بی آب می افتم  .  بلند می گویم : برای من هم نارنج بفرستید و فقط صدای یک بوق ممتد را می شنوم  .

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385 18:49 توسط تیرگان |


"با دوستی شام می خوریم و مثل همیشه که همدیگر را می بینیم دغدغه هایمان را غر می زنیم ! وسط این حرف ها و راجع به یکی از همین غرـدغه ها ناگهان می گوید  خوب این را در سبد خالی بنویس!

سریع بدون فکر می گویم که جایش نیست!!

می پرسد چرا؟ "

خوب واقعا چرا ؟ سبد خالی که تعریف خاصی ندارد پس لابد هر چیزی را می توان در آن چپاند!  شاید هم مشکل اش همین باشد . هیچ کدام از ما نه به تنهایی و نه با هم نتوانستیم  به آن تعریف خاصی بدهیم شاید فکر کردیم ایده ۳ نفر آدم بیکار با افکار و سلیقه های گاهی متضاد خود به خود می تواند جذاب باشد .

 

نتیجه : نتیجه گیری نمی کنم چون شما دو تا تنبل رو خوب شناختم!!!!!! نتیجه اش با خودتون شاید به این بهونه چیزکی نوشتید و  پشت کنکوری ها ( که البته بنده هم جزوشان هستم) را خوشحال کردید.

 پ.ن ۱: وبلاگ مصداق عینی نامه اعمال بشر است ، هر آنچه کرده اید در آن ثبت و ضبط شده است

پ.ن ۲ : این رو هم واسه تو می نویسم ، کل زندگی یک واقعه اجتناب ناپذیر است وقایع کوچکش که بماند!

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385 17:30 توسط تیرگان |


خیلی جالبه که یه روز از روزهای پاییزی :

  از خواب بیدار شی و خمیازه بکشی و  ببینی که  بی خیال  پشت مانیتور نشستی و داری "آپدیت " می کنی...

 

چند روز بعد :  من دارم تنهایی  یه  "سبد خالی " رو به دوش می کشم ، واقعا کسی نمی خواد به من کمک کنه ؟

چند روز بعد تر :  شاید من خیلی بی کار و علافم؟!!! 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385 21:52 توسط تیرگان |


   "... حالا پرده که سفید است با گل های درشتی که با نخ های زرد رنگی به آن آویزان شده اند ، دوباره درخت کاج توی کوچه و پیشو  که روی طاق ورودی لا به لای برگ های زرد چنارمان زیر آفتاب کمرنگ پاییز چرت می زند ، دو باره پرده سفید و بعد آسمان آبی "

- خودش را در خانه حبس کرده  ،  دو هفته ....

     " پاییز را از پشت پنحره دریافت می کنم ، برگ های سرخ و زردی که بی صدا ، رقصان ، کف حیاط و یا روی دیوار ها میریزند"

- لابد دوباره دلتنگ او شده

    " پاییز بود که مردی با بوی جنگل اهلی ام کرد ، پیش از آن در پاییز که راه می رفتم صدای خش خش جدا شدن برگ ها بود و ناله شان زیر پاهایم . آن سال ها جز صدای او چیزی نشنیدم ... صدای نفس های پاییز را گم کردم."

-کجاست ؟

-نشسته روی صندلی پشت پنجره ، تاب می خورد ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385 11:51 توسط تیرگان |


بهشت را خوابیده ام  ، دو روز و دو شب  :

...صخره ای  بلند بر فراز آبی نیلگون اقیانوس  ،

 تنها من و مرغان دریایی که بر فراز سرم بال می زنند....

 

بعدالتحریر : این بلاگستان حال آدم را به هم می زند از بس که ذهن ها و تخیل های گندیده داخلش ریخته ا ند ، از این همه حقارت و کوچکی خسته شده ام ، از این همه نالیدن .  این روز ها فقط رویا می بینم !

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 20:32 توسط تیرگان |


(1)
جلوی آینه چشمم به جمال چند تار موی سفید روشن می شود که یادم نمی آید در کدام آسیاب سفیدشان کرده ام...اگر زمانی از سفید شدن موهایم ترسیدم و زمانی ذوق زده شدم الان بی تفاوتم ! ماهی زمان از دستم می گریزد و من به بی نهایت خیره مانده ام ،روی الاکلنگی به سرعت بالا و پایین می روم ...

(2)
بعد از سال ها به اصفهان می روم . از شهری که دوستش دارم و اغلب اوقات و به مناسبت های مختلف بیت شعری را زیر لب برایش می خوانم : در روی زمین نیست چو کرمان جایی/ کرمان دل عالم است و ما اهل دلیم
وارد اصفهان که می شوم ؛وسعت ، زیبایی ، تمیزی و در یک کلام "شهریت" اصفهان مبهوتم می کند. کرمان با جمعیت 400 هزار نفری اش در مفابل اصفهان میلیونی کوچک می شود و دور می شود. شب در اتاقی می خوابم که پنجره بازش بوی "زاینده رود "را برایم می آورد ....

(3)
 با ماهیار و مهرگانم از جاده ی بی آب و علف هفت باغ (!!!) می گذریم دور دست سرو های "باغ شازده" برایمان دست تکان می دهند. "سبز روی و سبز موی" بر حاشیه خاک و آبی آسمان نشسته اند...

(4)
 ( این بخش مربوط به سریال نرگس بود که به علت" غنی سازی " این سریال در شب های گذشته از آن صرف نظر کردم !! )

(5)
نیمه کرمونی تیر گان : دلم تنگ شب های کرمان و آسمان گنبدی و پر ستاره اش است.
نیمه غیر کرمونی تیر گان :برو بخواب اینقدر حرف نزن!

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 2:53 توسط تیرگان |


ـتیرگان؟

ـحاضر آقا !

ـ کجا بودی تا حالا؟ برو... برو با بزرگترت بیا

ـ اجازه آقا ! ما بزرگتر نداریم ! یعنی داریم ها ولی اینجوری نه ، آخه من توی یه صفحه مجازی به دنیا اومدم.....

_ وجدان که داری ؟ دل که داری؟

ـ اجازه آقا ! وجدانمونو توی "قهوه" جا گذاشتیم ، دلمون هم هفته بعدش افتاد توی زاینده رود آب بردش فکر کنم الان گاوخونی باشه! حالا بریم آقا؟

ـ برو ! برو ! ولی یکشنبه این جا باشی ها.

ـ اجازه آقا ! چشم ، آخ نزنین دیگه !

 

پ.ن :  با عرض پوزش از فمنیست های محترمه ، شما می توانید واژه "آفا " را به " خانم " تبدیل کنید

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385 19:14 توسط تیرگان |


گرما بیداد می کنه کاش می شد از این شهر فرار کرد . از بیرون که میام دوست دارم جیغ بکشم و می کشم . لحظه ای بعد خانم همسایه که یک پیرزن تنهاست و فارسی را با دستور زبان ترکی حرف می زنه در خونه رو می زنه

- چی شده دختر خانم ( این اسم منه ها  !!!)

در حالی که از شدت گرما حتی نمی تونم خجالت بکشم می گم : گرممه !

- ا مگه کولر نداره؟ ( ترجمه: ندارید )

- روشنه . تازه از بیرون آمدم

- ای وای....

..... میره داخل خونه و برمی گرده  واسم یه بستنی آورده  : بیا بخور خنک شم ( ترجمه: بشی ) تو هم مثه نوه خودتون! (ترجمه: خودم)

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 17:51 توسط تیرگان |


موجود نازنینی به نام ماهیار در بلاگستان گم شده .

در صورت مشاهده وی در هر یک از مکان های مجازی لطفا به ما ای ـ میل بزنید... به یابنده مژدگانی تعلق می گیرد.

نامبرده آخرین بار اظهاراتی در باره  یک "قبیله به ظاهر رشد کرده " کرده بود.

با تشکر . دوستان نگرانش.

 

پ.ن (۱) :از آن جا به نظر می رسد دست های پنهانی در کار است ، لطفا در جست و جوی وی مراقب خودتان باشید.

پ.ن(۲) :------------------------

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 9:0 توسط تیرگان |


 

 آن روزباران نمی آمد اما رد پایش روی صورت من مانده بود . هوا تلخ بود ، تو هم به همان تلخی .کرم های بزرگی از ساق پایم به بالا می خزیدند ، رو به رو در دل سرد کوه  نگاه مضطربم به شعله ی  آتش چوپانان بود. از تو پرسیدم  ، شاید دلیلش را بدانی اما تو هم مرا بی پاسخ گذاشتی!

زمان های زیادی را به انتظار گذراندم اما بس است دیگر می خواهم بر انتظارم خط باطلی بکشم نه یک خط ، می خواهم خط خطی اش کنم . می دانی ، گذر زمان همه چیز را حل می کند و مثل یک رود خانه گل آلود با خودش می برد . دیگر از تو گله ای ندارم ، می دانم که تو را هم می شود به رودخانه سپرد !

به یاد می آورم پیکری را که از کوه پایین می خزید آن چنان با سنگ و درخت یکی شد که دیگر نیافتمش ! توایستاده بودی و لبخند پیروزی ات بر لب: باید به دنبالش بگردی . و من گشتم در زیر "آسمان وحشی "  و هر بار نیافتم  و تو هر بار برایم قاصدکی می فرستادی  ....

نه ، این دیگر نقطه پایان است .

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385 18:51 توسط تیرگان |


سلام خانم جودی آبوت!

  خوش دارم از نام خانوادگی خودت استفاده کنم . نام خانوادگی پندلتون تو را در لباس های شب  اشرافی و جواهرات گران قیمت در ذهنم مجسم می کند که با آن جودی که من می شناسم        خیلی فرق دارد

هر چند تو اصلا عوض نشدی و همان جودی آتیش پاره  باقی مانده ای و من را در این شهر کوچک گرفتار کردی ودر آن شهر بزرگ و شلوغ خوش می گذرانی ( فکر می کنم چیزی اینجا بر عکس شده!!! ) و با آن شوهر خوش قیافه و پولدارت خرامان خرامان در شهر گردش میکنید! ( انشالله که این هم بر عکس می شود!!)

او ضاع زندگی مارا هم که آمدی در این شهر کوچک ! و بی سر و صدا!! دیدی و رفتی. دکتر اسکاتلندی ما هم خوب است و فعلا همه اش قر ( غر؟) می زند که:" از جودی آبوت متنفرم که این کرم وبلاگ نویسی را به جان تو انداخت" و ...  هر وقت هم که مرا پشت کامپیوتر می بیند سر فه های خفیفی می کند و بعد روی صندلی  راحتی توی ایوان ولو می شود تا من با یک لیوان آب قند بالای سرش ظاهر شوم . من هم لیوان را روی میز می گذارم و بر می گردم سر کارم و طفلک هیچ نمی گوید ! ( هر چند تو مخالف این دلسوزی ها هستی و الان در دلت به من کلی بد و بی راه می گویی که این سالی آدم نمی شود ... ولی من هیچ وقت نمی توانم به دستورالعمل ها ی جنابعالی در موردشیوه رفتار با رابین عمل کنم.)

چی شد که بعد از این همه مدت نامه نوشتم ، یک دلیلش را که خودت می دانی و لزومی هم ندارد که من بگم تا همه بدانند و دلیل دومش هم این که می خواستم تولدت را تبریک بگم که اتفاق خنده داری برایم افتاد :

خودم می دانم و تو هم می دانی که من از ان آدم هایی نیستم که تاریخ تولد دوست هایم را یادداشت کنم و همیشه هم به کسایی که این کاررا می کردند  کلی خندیدم ولی حالا یکی باید به من بخنده !     

... خدای من نشستم ، فکر کردم وبه مغز کوچکم فشار آوردم ولی فایده نداشت اصلا یادم نمی آمد؟ البته به این غلظت فراموش کار نیستم ! بین دو تاریخ مشکوک بودم  : ۱۷ این ماه  یا بیستم ؟ ( حالا خوبه هیچ کدومشون نباشه، اگه نبود کامنت نذار که آبروم میره! یواشکی به خودم بگو!) فقط می دانستم که موقع امتحان هاست ، چون  یادم بود آخرین بار تولدت را درست روز تولد من گرفتی که تو امتحان ها نباشه  . یک دامن سفید پوشیده بودی و بلوزت ها یقه ملوانی داشت با چهار خونه های آبی و سفید و آن گردنبند مقدس را هم به گردنت انداخته بودی !

.. بگذریم ، تولدت مبارک خانم جودی آبوت!   

نمی دونم چه آرزویی برات بکنم ؟ به همه ی آرزو هات بررسی!

منتظر نامه ات هستم

                                     سالی مک براید

 

پ.ن : مطلب بالا هیچ ارتباطی با اثر خانم جین وبستر ( بابا لنگ دراز ) ندارد !

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385 21:36 توسط تیرگان |


گناه مردان داستان ماهیار تربیت نشدنشان است و غریزه ی وحشی شان . غریزه در وجود همه ما وحشی است منتها ما آگاهانه تربیت اش می کنیم تا در زمان و مکان مورد نیاز آزادش کنیم ؛ اما رفتار ها یکسان است هر تماس عاشقانه اگر در غیر از حالت عاشقانه اش دیده شود یک تجاوز است....

 

    کافه شلوغ بود ، بو های مختلف بینی ام را پر کرده بود. در هر گوشه کافه از میز های دو نفره پچ پچ ترسانی به گوش می رسید. من هم پشت یک میز نشسته بودم و منتظر آقای روشنفکریان  بودم و بالاخره بعد از چند دقیقه  پیروز مندانه در حالی که دو فنجان قهوه به همراه می آورد رو به روی ام نشست. نمی دانم چرا دعوت اش را قبول کرده بودم مدت ها خودم را از هر هم نشینی با جنس مخالف دور کرده بودم . رو شنفکریان را چند بار در دانشگاه دیدم و هر بار با هم در گیر بحثی طولانی شدیم و در دلم احساس خوشایندی نسبت به او نداشتم  . تا این که این دفعه بعد از یک بحث طولانی من را به نوشیدن یک فنجان قهوه دعوت کرد ....

گفت : سیگار؟

_ نه نمی کشم

_ اوه  چرا ؟ من از خانم هایی که سیگار می کشند خیلی خوشم می آید!

_ از چه چیزشان؟ اغوا گری شان یا جسارت شان؟

 نگاهی به من انداخت ، و با لحن مظلو مانه ای گفت : البته جسارتشان! سیگار را روشن کرد و ادامه داد برویم یه ادامه بحث مان

پک عمیقی به سیگار زد و دود میان من و او دیوار سفیدی درست کرد.

به صندلی تکیه داد و از بالای عینک نگاهی به من انداخت  : شما معمار ها  باید دنیا را از زاویه متفاوتی ببینید

_ ؟

_ مثلا  شما هیج وقت از دیدگاه نماد و نشانه شناسی به معماری قدیم نگاه کرده اید؟ نه این بررسی های متداول که خیلی هم تکراری شده اند....

_ خوب....؟

_ به عنوان مثال همین گنبد هایی که در دوره اسلامی در این سرزمین رایج شدند...

_ البته از دوره ساسانی

_ ... همیشه از این دید گاه با گنبد بر خورد می شده که گنبد نماد تعالی بشر به سوی  آسمان است اما خود من با دقتی که در این مساله کردم دیدم که این گنبد ها شباهت زیادی به پستان زنان دارد  یک نماد با مفهوم کاملا زمینی

ساکت شد به سیگار پکی زد نوک سیگار قرمز شد و بعد دوباره دود اطرافمان را پر کرد.

اولین  بارش نبود  اصرار عجیبی داشت که در هر جایی گریزی به نماد های جنسی بزند  اما این بار حال عجیبی داشت در دل گفتم لابد الان می خواهی بگویی سکس  مهم ترین مساله زندگی است....

_ به نظر من مهم ترین مساله زندگی ... مکثی کرد  سیگار را در زیر سیگاری فشار داد زبانش را روی لبانش کشید و ادامه داد : مهم ترین مساله سکس است همین مثال عمق نفوذ آن را از زندگی روز مره در هنر نشان می دهد

_....

_ چرا ساکتی؟ البته شما تجربه کمی دارید  باید در این زمینه ها بیشتر مطالعه کنید

ولی  مصاحبت با شما برایم خیلی لذت بخش است

_ از مصاحبت آقایان لذت نمی برید؟

_اوه چه فرقی می کند  به خصوص که خانم ها این دوره با هوش تر و فهمیده تر اند

_ و جذاب تر  .

یک لبخند پهن و گشاد تحویلش دادم

_ و البته جذاب تر

دستش روی دستم بود و نگاهش که به من دوخته شده بود دیگر چیز دیگری می خواست.

_ شما باید بیشتر در این زمینه ها مطالعه کنید می توانیم با هم ارتباط بیشتری داشته باشیم

_ چه ارتباطی؟

_خوب یک ارتباط کاملا دوستانه می توانیم با هم همه مسایل شما را حل کنیم

نگاهش کردم سری کم مو با اندک مو هایی که در شقیقه ها دیگر سفید شده بود بینی پهن و دهان کوچک با چشم هایی که به من خیره شده بود

دست هایی زنانه بدنی قوز کرده و نحیف که هیچ کدامشان هیچ احساسی در من بیدار نمی کرد . دستم را از زیر دستش که که خیس عرق بودو می لرزید بیرون کشیدم کیفم را بر داشتم و بلند شدم

از کافه که بیرون آمدم برایش دست تکان دادم و رفتم . قوز کرده بود و سیگار می کشید.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385 22:48 توسط تیرگان |


از میان تمام آن داد و فریاد ها و شکستن ها و مشت کوبیدن ها و گریه کردن ها ، زن تنها صدای خفه خودش را شنید :" دیگر تمام شد ، دیگر هیچ وقت درست نخواهد شد. "

گوشه ای کز کرده بود ، نه برای مظلوم نمایی و یا گریه کردن ، ترسیده بود . پیراهن آبی اش از میان پاره شده بود تنش عریان وزخم خورده بود. صدای قدم های سنگین مرد به گوشش می رسید . در خودش مچاله تر شد ، حالا به راستی از او می ترسید  از او که هیچ گاه قابل پیش بینی نبود .

 

به درست یا غلط همه گناه را به گردن خودش انداخت ، این شد که سرش را مغرورانه بالا گرفت و به چشمان مرد خیره شد تمام تنش در انتظار یک ضربه آماده بود .... مرد به آرامی خم شد  تکه ای از لباس پاره ی او را از زمین برداشت و گفت :" هر وقت خواستی می توانی بروی " و از اتاق بیرون رفت.

باز هم ترسید ؛ یعنی چه؟ یعنی همه چیز تمام شد بدون هیچ حرفی؟نمی توانست برود پاهایش از زمین کنده نمی شد.

 

 آنروز صبح هوا روشن نشده بود که از  خواب بیدار شده بود ، دراز کشیده بود  و به باریکه نوری که زور می زد تا از میان پرده سقف را روشن کند ؛ خیره شده بود. فکر کرده بود ، می گویم  همه چیز را می گویم ... کتکم می زند و تجسم کرده بود که کتک می خورد وبعد می رود و بر نمی گردد. پیش خودش فکر کرده بود  شاید این کتک خوردن به رفتنش کمک کند .

 

اما نمی توانست   فکر می کرد به رفتن و تمام لحظه های آن را از در آوردن  پیراهن پاره تا پوشیدن کفش هایش را؛ در حالی که مرد با چشم های بسته روی صندلی گهواره ای نشسته و سیگار می کشید ، تصور می کرد. نه ! این طور خوب نیست باید چشم هایش را می دید آن وقت شاید موقع رفتن مثل دفعه های قبل من و من می کرد و... شاید هم نه؟

ولی باید چشم هایش را می دید:" حتما الان غم گین اند ولی نه الان بیش از همه چیز عضبانی اند"

 

 بلند شد و از لای در سرک کشید همه چیز همان طور بود ، مرد ، صندلی و  سیگار.

به طرف پنجره رفت ، پرده را کنار زد ، انبوه خانه های غم گین در برابرش ظاهر شد فکر کرد

روز ها،هیچ وقت این خانه ها به نظرم زیبا نبوده اند ولی شب ها  ، از دم غروب که چراغ ها یکی بعد از دیگری روشن می شوندو بعد کوچه در تاریکی مطلق است دیگر ظاهر غم گین و فقیرانه خانه ها به چشم نمی آید تنها چراغ های خوشبختی دیده می شوند. چراغ هایی که سفره های شام و حرف و عشق را روشن می کنند. بر خلاف اینجا که همیشه تاریک است و من که عادت به خواندن دارم همیشه در آن نور کم خط ها را تر سان دنبال می کنم "

 

" ای کاش  می توانستم پایین بپرم جسارتش را ندارم ، پایین پریدن کار سختی نیست کافی است پنجره را باز کنی ، آن نرده کوتاه جلوی سقوطت را نمی گیرد" تجسم لحظه سقوط برایش ترس آور بود ، بر خورد با کف سنگی حیاط با دست و پای از هم گشوده و نیمه عریان با یک پیراهن آبی پاره... نه دوست نداشت در روز سقوط کند، در میان حانه های غم گین ، دلش می خواست چراغ های خوشبختی شاهد مردنش باشند، می خواست در کنار آرزو ها یش بمیرد .

 

 می خواست بگوید می خواست از آرزو هایش بگوید. فکر کرده بود " می گویم ... می گویم  بعد کتکم می زند و می روم"

ولی نتوانسته بود . به جای تمام آن کلمات رویایی، صداهای گنگ از دها نش بیرون امده بود  خودش را هزاران بار دور تر از مرد دیده بود تحملش را نداشت، تحمل دستانش را وحتی نفسش را . گیج شده بود. نمی فهمید چرا این قدر دور از هم تنش می لرزید، سرش گیج می رفت ؛ در آن لحظه به دنبال شانه های مرد گشته بود تا کمی خودش را آرام کند . مرد  کنار رفته بود لبانش بی حالت بود مثل تمام  وقت هایی که از زن دلخور می شد... زن نمی دانست در آن حالت چه گفته است....

 

از  پشت پنجره کنار رفت مدتی در اتاق قدم زد، و بعد بیرون رفت از اتاق که بیرون رفت احساس کرد همه چیز مثل هر روز است ؛ صدای جوشش آب درون کتری، باز و بسته شدن  در یخچال ، دو لیوان چای که روی میز بود و مرد مثل همیشه پرسید:"چای؟"

و او هم طبق عادت گفت:"نه"

و بعد نفس عمیقی کشید و گفت:"می خورم".

+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385 19:22 توسط تیرگان |


"... قلب تو حال گل های میچکا جومه را پیدا کرده است. طاقت دست زدن به آن نیست، باید با آن مدارا کنی . تو گلی و گل ها آشیانه ی اشک وتبسم اند؛ با این که قطره های اشک شان روی چهره معصوم شان افتاده است همه عمر متبسم هستند. تو هم باید اشک هایت مثل آن شبنم  روی گل ها در وسط خنده ها محو شود و از حیث مقدار قیاسی غیر قابل توجه باشد .

 چندان به آن صدایی که قلب تو را تحریک می کند گوش نده ؛ همه وقت ، همه جا ، صدای حزین مجهولی قلب های بهانه جو را می آزارد. آن جا که آب رود خانه کف می زند و مثل یک عاشق می نالد و در تاریکی انبوه درخت های خار دار می افتد، آن جا چه خبر است؟ آن جا که فجیعه ای نیست؟

چرا دردناک است؟ خطری نیست، پس چرا می تر ساند؟ ..."

          

                                                              از نامه نیما یوشیج به ناکتا

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 13:37 توسط تیرگان |


 
بد جوری بی خوابی زده به سرم هر چقدر با خود لجبازم کلنجار میرم نمی تونم بخوابم امروز روز غریبی بود شاید
ساعت ها رو تختم دراز کشیدم و به سقف نگا کردم به قول ماهیار زمان از دستم فرار کرده ولی من که به سفر نرفتم ؟
شاید این طور باشه ولی اگه دقیق تر نگا کنم من هم یه جورایی در سفر بودم حد اقل زندگی عادیم واسه چند روزی
تعطیل بود
روز عجیبی بود عصر طوفانی شد که نگو و نپرس انگار که باد با درخت ها سر لج افتا ده بود و می خواست از ریشه
درشان بیاورد
آسمون عین یه آبکش سوراخ سوراخ شده بود تگرگ می بارید بیرون بودم تو حیاط تگرگ ها دانه دانه به سرم می خورد
احساس کردم دارم تو یه ظرف فالوده کرمونی غرق می شوم ، توی یه کاسه سفید با یه خط نازک سفید که دورش می چرخه
و محو می شه
امشب بالاخره بعد از مدت ها انتظار کتاب نا مه های چخوف به دستم رسید یه دنیا ممنونم! نشستم به خوندنش تو مقدمه اش
یه چیز جالبی نظرم رو گرفت :چخوف تمام نا مه هاشو به ترتیب الفبا و تاریخ مرتب می کرده ؛ چه حوصله ای !
وتوی آرشیو تامه های او 4500 نامه شخصی ونزدیک به ده هزار یادداشت برای آدم های مختلف بوده
خیلی وحشتناکه فکر می کنم که چخوف تمام عمرش مشغول نوشتن بوده
یه چیز جالب دیگه هم توجهم را جلب کرد اون هم القابی بود که چخوف وزنش به هم میدادن مثلن چخوف به زنش میگه
ها پوی من یا مادیون یا سگ عزیز من ویا عجوزه زنش هم با القابی از همین دست مقابله به مثل می کنه
پ.ن
رفتم پستمو بذارم دیدم ماه یار داره برا خودش تو نت میگرده انگار این مرض بی خوابی مسریه
نمی دونم لباس های آروین اندازه اش شدن یا نه؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 16:54 توسط تیرگان |


خانه از هر عصر جمعه ای دلگیر تر شده بچه ها امروز عصر رفتند ومن باز تنها شدم
چراغ ها را خاموش کرده ام و می نویسم نور شیری رنگی از پنجره داخل اتاق پخش می شود کم کم تاریک تر می شود همه جای خانه بوی خاطره دارد خاطره هایی که با تمام خاطره هایی که با دیگر خاطره ها فرق می کنند خاطره هایی قدیمی تر سرخوش تر معصوم تر با بوی تند کودکی دفتر و مداد فریاد های زمان بازی ....
چه زود گذشت!

وقایع این هفته مثل دور تند فیلم از جلو چشم هایم می گذرند گردش ها(کاش بعضی دخترا تو خیابون معقول تر را برن) ، نمایش گاه کتاب ، انتشارات کاروان (خدای من!) ، گاج(اوه!!) ، تئاتر رفتنمان( که به هیچ کار دیگرمان نمی آمد)،کشک و بادمجون ( شعبه 2 باغ شازده) امروز هم بیرون نهار خوردیم!!
یاد شبها می افتم که مهرگان همین جا می نشست و با دهان نیمه باز به مانیتور خیره می شد و ماهیار که می خواست ادای بچه مثبت ها را در بیاورد و مدام این کتاب زبانش دستش بود و می خواند


دلم گرفته ! می خواهم با کسی حرف بزنم گوشی را بر می دارم شماره می گیرم ... نه انگار کسی نیست کسی نیست

خانه تاریک شده صدای بازی بچه ها در کوچه گوشم را پر کرده لا به لای آن صدا ها صدای حیاط مدرسه خودمان را هم می شنوم صدای تمام بچه ها را صدای توپ خش خش برگ های پاییزی زنگ مدرسه فریاد رهایی... شاید رهایی باشد فکر می کنم همه ما در یک دنیا دیگر غرق شدیم دیگر آن شادی های خالص را نمی بینم احساس می کنم بیشتر آدم های دور و برم غم گین اند من هم غم گین ام
این چند روز نه ! شاد بودم تمام لحظه هایم را در خاطره هایم زندگی کردم خاطره های عزیز!
تا کی می توان با خاطره ها خوش بود در خاطره ها زندگی کرد؟ زندگی واقعی؟ چرا اینقدر برای من دردناک است؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 23:26 توسط تیرگان |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


ما سه نفریم !

بیشتر از نه سال است همدیگر را می شناسیم و دراین مدت بارها تصمیم گرفتیم کار متفاوتی انجام دهیم.در نهایت تمام آنها به خنده های زورکی ختم شد تا بار بعد که دور هم جمع شویم.این آخرین بار تصمیم بر این شد کار متفاوتی انجام ندهیم!وبلاگ بنویسیم.درست مثل بقیه!

قرار نیست مطلب مهمی بنویسیم.هیچ کدام از ما نویسندهء حرفه ای نیستیم.گاهی می نویسیم از سر دلتنگی یا برای خالی نبودن عریضه.شاید نوشته هایمان در حد مرور خاطرات بماند یا نقد یک کتاب شود یا گیس و گیس کشی......


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1386

آبان 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385


نویسندگان

...

تیرگان
مهرگان
ماهیار


پیوندها

وروجک سر گردان
ذهن...؟
قصه ( فعلا خارج از صفه ! )
پری نامه


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS