|
مرسی که هستی و هستی را رنگ می بازی. + نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 23:14 توسط ماهیار |
امشب شب تولدم اومدم و نه انگار کسی اینجا هست رد پای مهرگان.......سبد هنوز نبض دارد. به قول تیرگان امشب می خواهم به بهانه ی رب قرن اشغال زمین جشن بگیریم.
خیلی منتظرم امسال انتظار ... آیا صدای زنگ تلفن را خواهم شنید...!!!
+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386 22:36 توسط ماهیار |
یک سا له شد. منتظر تولد یک سا لگیش در کلوت های شهداد هستیم سه نقطه ... سید خالی من ، من از تو خا لی ترم + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 0:2 توسط ماهیار |
دیگر سیبی نما نده نه برای من نه برای تو نه برای آدم و حوا
+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 23:36 توسط ماهیار |
دلم برای آب پرتقال با طغم سیگار بهمن کوتاه تنگ شده عید وماهی قرمز و سیر و سمنو و میذارم و میریم شاید زاینده رود ماهی خوشکلی پیدا شه مهرگان در جواب غیبت کبراش :دل خوش سیری چند و من تاپ با صفه کلید روی صفه هم چیزه جالبی نیست
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 23:4 توسط ماهیار |
رقصم گرفته بود همچون درختکی در باد آنجا کسی نبود جز من و خیال و تنهایی تنها رقصیدم پ.ن:دلم برایتان تنگ شده،نمی دونم یادتون هست یا نه ولی این موزیک متن وبلاگمون بود اون شب که ما کارونی خوردیم با لوبیا سبز اممممممم خوشمزه بود.دلم خواست اون شب ها را + نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 0:51 توسط ماهیار |
چه دلهرهای... یه نگرانی عجیب تو وجودمه ،هر چه بیشتر به تموم شدن درسم نزدیک می شم بیشتر می ترسم یه مر حله جدید از زندگی تا اینجا که هیچی به انتخاب خودم نبوده + نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385 14:40 توسط ماهیار |
ساده است
بهره جویی از انسانی دوست داشتنش بی احساس عشقی او را به خود وانهادن و گفتن این که دیگر نمی شنا سمش + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 20:50 توسط ماهیار |
برف میو مد،اونم چه برفی
یه سفید برفی هم باهاش اومد یه فرشته ی کوچولو اون من بودم ماهیار عزیزمون + نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385 0:1 توسط ماهیار |
ساعت ها باران بارید. در شهر من امروز هوا تازه شد. در هوای تازه ،تازه هایی شنیدم. زنی مردی را کشت،نا راحتی داشت!!!؟؟؟ ما شین ها بیمه هستند ،دیه ها را بیمه می دهد. زن ،پشت فرمان خونسرد بود به سردی جسد مرد. شهر من امروز مرگ شیشه ای داشت ،پسرکی ۱۷ ساله از کریستال در شهر من امروز مردی به دار آویخته شد. امشب شهرمن خیس است. هوا تازه خواهد ماند!!! + نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385 22:52 توسط ماهیار |
تلویزیون ملی سوئد پخش فیلم مستند یک ساعته صحنه ای از یک بیمارستان ،ایران است، تهران ،گفتگو هایی به زبان فارسی ،صدای تار خزن آلودی و درد قصه، صدای زنی بیگانه که لابد سوئدی حرف می زند،جه خوب است که نمی فهمم چه می گوید. بیست دقیقه می گذرد،دستم را آهسته آهسته روی موس می برم،نمی خواهم با زدن یک ضربدر فرار کنم ولی دیدنش چیزی بیش از توان من می خواهد . صدای آدم های فیلم ،گفتگو ها، به حراج گذاشتن خودشان، ضجه ای که می گفت به مبلغی بیش از یک میلیون تومن دز قبال فروش کلیه اش نیاز دارد :دو سال پیش ازدواج کردم،الان کارم را از دست .... خانه ام....زنم ... -گروه خونی A+ خیلی زیاده بیش تراز یک میلیون دویست نمیشه دختری آمد ،زیبا بود ،خواهرنش ... سه میلیون مادری گریان وهراسان ،از مردی می خواست تا بررسی کند که پسرش کلیه اش را در کدام بازار به حراج گذاشته... و اما من.. به اصطلاح شکرگذاری برای نعمت در مقابل این صحنه ها خود خواهی محض است. تصمیم گرفتم اگر زمانی خواستم که نباشم ،نیازمند ترین ها را بیابم و در اختیار آن ها بگذارم زند گی را ،رایگان چند نفر زنده می مانند؟
پ.ن:تکان دهنده است ولی داستان نیست.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 20:31 توسط ماهیار |
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 0:0 توسط ماهیار |
شاید چیزهایی بود که نوشته نشد.
ما هم نمی دونیم چی شد که یه دفعه یه حس مشترک بین اعضای سبد به وجود اومد و دست ها به قلم ها نرسید و قلم ها به کاغذهاو... شاید نوشتن ها فقط تکرار مکررات می شد ، چون حال همه کما کان همون حاله. ولی یه اتفاق تازه داشتیم ،واونم احساسی بود که من داشتم وقتی می شنیدم که دختر بچه ی با نمکی به مامانش می گفت :"مامان چقدر عروس و داماد شکمون اول خودشون کیک میخورن بعد به مهمونا می دن". دوربین من هم مرد.و باعث شد خیلی از صحنه ها رو از دست بدیم. .فعلا تا چند وقتی فقط باید خودم ببینم. حالا ای نازنین لحظه های بی قراری or Welcome to the hotel california ؟کدوم بهتره؟ پ.ن:منظور پشت کنکوری های ارشد بود.پشت کنکورهای دیگه نخونن + نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385 20:50 توسط ماهیار |
خیلی از پست آخر تیرگان دلم گرفت یه جورایی دلم براش تنگ شد به یاد آن روز گرم تابستان اوفتادم ،لمیده روی چمن های باغ شازده دوباره می سازمت و... + نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385 22:33 توسط ماهیار |
تو یه روز یه خاله پسر کو چولوش به دنیا می آد ،تو همون روز هم یه خا له پسر کو چولوش رو که بیست و سه ساله به دنیا اومده از دست میده
خاله ی اول : تبریک، خوشحالی ،خنده ،شور ،شکلات ،شیرینی، ... تنها کسی که گریه میکنه اون کوچولوست که تازه اومده و خاله درد داره و نگران خاله ی دوم : غم ،درد ،شیون ،ضجه،بهت،... تنها کسی که گریه نمی کنه اون کو چولوست که تازه رفته و شاده ،و خاله که درد داره و ... از هر تولدی دلم می گیره دلم به حال اون کسی که باید وارد این تیمار خونه ی بزرگ بشه می سوزه بدا به حالش و اون که میره " خوشا به حالش " و........ همه چیز آن گونه که می نمایند نیستند + نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385 14:43 توسط ماهیار |
چقدر آدم دردش میاد ،وقتی که بنویسی و بعد بفهمی واقعآ شرو ور بوده + نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385 2:59 توسط ماهیار |
برای تو چونان صدف می گشایم و رویاهای تو با من به لقاح می نشینند و مروارید سیاه و بی تای ترا بارور می شوم و بر سر انگشتانم از کوهی به کوهی می جهم تا شب را و رقیبان را بیدار نکنم
غاده السمان ۱۹۷۷ + نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 20:51 توسط ماهیار |
نمی دونم الان چه چیزی میتونم به این میخا ئیل بولگاکف بگم با این کتاب نوشتنش با خودش فکر نکرده ممکنه کسی این کتاب رونصفه شب بخونه و خوابش نبره،واقعآ که...
همش فکر میکنم بهیموت با اون سیبیلاش الان از پنجره ی اتاقم میاد تو خدا رو شکر سیبیلاشو نزده چون فکر کنم بدون سیبیل باید ترسناک تر باشه. حس میکنم کم کم منم از کلینیک دکتر استراوینسکی سر در میارم اگه همینجوری ادامه پیدا کنه، آخه الان که خوابیده بودم حس اینو داشتم که غزائیل وکروویف الان پشت سرم هستن و یکیشون داره میزنه به شونم بوی سوختنی عجیبی میاد صدای ماشین هم میاد ،ظاهرآ تو کوچه ی بغلی یه خونه آتیش گرفته(ربطی به کتاب نداره) خلاصه همه این مسائل باعث شد که من این وقت شب اینجا در حال نوشتن باشم وقتی که آدم کانکته ،ترسش میریزه امیدوارم زیاد از خوندن "مرشد و مارگریتا" نترسیده باشین چون به هیچ وجه ترسناک نیست هر چی باشه ارزشه اونو داشت که ما (من ،مهرگان و تیرگان)چندین ساعت تو نمایشگاه دنبالش بگردیم و وقتی هم پیداش کردیم از ذوقش ۳ جلدشو بخریم.. -آقا چنده این کتاب؟ -۵۲۵۰ با تخفیفش میشه ۴۲۵۰ -آقا ۳ بخریم جند میشه؟ -همون قیمت خانوم مگه بقالیه ... میخواین فله ای ببرین {با یه لبخنده احمقانه} اینم یه خاطره ازاون روز که احساس با فرهنگی میکردیم + نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385 4:18 توسط ماهیار |
این سبد و ببینید جقدر پر کردنش قشنگ به نظر میاد(عامل محرک) + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 12:0 توسط ماهیار |
الو الو من اینجام شاید این وقت سال بودن توی سایت دانشگاه دلیلی باشه برای اینکه یادآوری کنم مه من هم زنده البته هنوز.... یه مدتی هست که از شر امتحانات خلاص شدم ولی آره هم کامپیوترم کلآ از رده خارج شده هم اینکه تلفنم قطیده آخه این دلیلا کافی نیست حالا هم که اینجا (دانشگاه )هستم.............. vaiiiiiii pedaram dar omad in keyboard haye inja horofe farsi roshon nist in se khat ro ke neveshtam pedaram dar omad hamash bar paye hadso goman va mese kasi ke bare avale ke neshaste poshte keyboard injori klid haro feshar midadam bad ham ye nega be safe ke bebinam dorost type shode in pesare pciye kenari ba khodesh chi dare mige ,man che bedonam hala nemidonam chera in hame esrar dashtam farsi type she ,shayad hamon araghe meli labood tirgan negaran dastaye doro bare man nabash ye jori az paseshon bar miam,belakahre ma ham bine hamin dasta bozorg shodim koli barname vase in sabad khali to tabeston dashtam va albate daram vali khob felan ke khodam az sabad khali taram ta didar bad + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 11:51 توسط ماهیار |
چه بوی گندی می داد،داش خفم می کرد برگشتم به طرف دستگیره که در آورده شده بود شیشه های عقب دستگیره نداشتند و تا ته بالا بودن،شنیدن صدای خمار راننده پشیمونم کرد.
پیرهن سیاه ،شلوار سیاه ،قطعأ واسه این که عید تا عید مجبور نشه بشوره . یه نگاه به پاهای لاغر اون ،یه نگاه به پاهای خودم. یه وانت پر از گوسفند ،گوسفدای بیچاره به سختی سرشون رو بالا نگه داشته بودن تا خفه نشن ،حیونکی ها خبر نداشتن کجا میرن ،وقتی آّبی آسمونو می دیدن ضجه دار تر داد می کشیدن،بَه بَه... باز پاهای سیاه اون مرد رو دیدم انگار از هم باز تر شده بودن. وانت گوسفندها رو دیگه نمی دیدم،دوباره نگام افتاد به پاهای مرد،نه واقعأ هر لحظه از هم باز تر می شدن،ترجیح دادم دیگه پاهای سیاهشو نبینم ،عرق خودم شدم و اون کوه هایی که خیلی از من دور نبودن... میشه تو این کوه ها هم مردمانی زندگی کنن که حتی لباس رو هم نشناسن ،از صبح که شنیده بودم که در کوههای جیرفت یک روستا با جمعیت ۱۲۰ نفره ،فاقد لباس ...تمدن و و .. به تازگی پیدا شدن حسابی فکرم رو مشغول کرده ، آخه مگه میشه. حرکت یه دستو تو پهلوم حس کردم،نگام باز افتاد به پاهای مرد کاملأ به من چسبیده بود این دفعه و دستش طوری تو پهلوی من حرکت می کرد که .... صدام در اومد فحش و اعتراض،مرده با کمال خونسردی یه خورده خودش رو جم و جور کرد و صدای خنده ی مضحک راننده ... نه انگاری وجود اون قبیله ی ۱۲۰ نفری هم خیلی غیر معقول نبود کافیه چشاتو باز کنی و ببینی که کجا هستی ،می بینی تو هم میتونی یه واقعیت غیر قابل باور برای دیگرون باشی،یه قبیله به ظاهر رشد کرده،شاید ظاهرأ هم نه به محض ترمز ماشین درو باز کردم و پریدم بیرون کمی که جلوتر رفتم برگشتم اون مرد رو دیدم،قیافه ی آفتاب سوخته و حقیری داشت. چقدر کثافت پشت نگاهش جمع شده بود. + نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385 23:5 توسط ماهیار |
|
| ||||||