|
ما فوتبال خیلی دوست داشتیم.یعنی آن زمانها که مدرسه می رفتیم و یک مشت دیوانه مثل خودمان دوروبرمان بود.خودمان هم بازی می کردیم.البته آن موقع تیم ما یازده نفر نداشت.هر تیم چهار نفر داشت که هر چهار نفر هم نوک حمله بودند.قبول!نوک حمله مان یک کمی پهن بود.دروازه بانمان هم گاهی حمله می کرد.البته همه اش تقصیر آن فوتبالیست های ژاپنی بود که یک هفته در هوا می ماندند تا بعد شوت کنند.ما آنها را خیلی دوست داشتیم و قصد داشتیم بزرگ که شدیم زن یکی از آنها بشویم حتماْ.اما بعد که در شبکه های بی ناموسی دیدیم آنها بزرگ شدند و هر کدام اقلاْ یک "چیز" دارند از فوتبال زده شدیم.
امروز همه هی به ما گفتند مسابقه است و ما چون خیلی روشن فکر هستیم گفتیم به....!(اینجا حرف بدی زدیم که برای یک دختر هیچ خوبیت ندارد!)بعد هم کتاب دست گرفتیم و هی خواندیم.اما متاسفانه اول نیمهء دوم کتاب چهارصد و خورده ای مان هم تمام شد.برای همین عَرَقِ ملی مان خیلی "چیز" شد و ما رفتیم پای تلویزیون و هی دعا کردیم ببازیم.البته بابامان هم دعا کرد.ما دعا کردیم چون اگر می بردیم همه می رفتند بیرون بوق می زدند ما توی خانه بودیم و هیچ فاز نمی داد.(مادرمان می گوید دانشجوی این مملکت بخصوص دختر این شکلی حرف نمی زند.اما نمی داند که در دانشگاه همین ها را یاد می دهند.خیالش رسیده با این ترمی دویست تومن به ما اشعار پوشکین یا یک همچین کسی را یاد می دهند.این مامان ما هم توقع هایی دارد)بابامان هم دعا می کرد چون بعدش مجبور می شد ما را تا سر کوچه ببرد. ما درست نفهمیدیم چی شد.چون تمام مدت با بابامان دعوا می کردیم.سر اینکه الان در آمریکا مردم دارند چه کار می کنند.مامانمان هم هی می خندید!و بعد هی گل خوردیم حالا یا برای دعاهای ما و بابامان بود یا برای مامانمان که یادش رفته بود دعا کند.به هر حال ما الان با خیال راحت می خوابیم.بخصوص که دیدم این همسایه طبقه بالائیمان ....ش سوخت و ماشینش را زد تو. البته همچنان عَرَقِ ملی مان را حفظ می کنیم و حمام نمی رویم برای مسابقهء بعد! + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 21:51 توسط مهرگان |
|
| ||||||