مشکل کوچکی پیش آمده.من شنا بلد نیستم و موج اندوهی که بر سرم ریخته است چنان سهمگین است که مطمئن نیستم بتوانم خودم را به سطح زندگی برسانم.یک قلپ بغض خورده ام و حالا نفسم بالا نمی آید.
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 19:0 توسط مهرگان
|
بیشتر از نه سال است همدیگر را می شناسیم و دراین مدت بارها تصمیم گرفتیم کار متفاوتی انجام دهیم.در نهایت تمام آنها به خنده های زورکی ختم شد تا بار بعد که دور هم جمع شویم.این آخرین بار تصمیم بر این شد کار متفاوتی انجام ندهیم!وبلاگ بنویسیم.درست مثل بقیه!
قرار نیست مطلب مهمی بنویسیم.هیچ کدام از ما نویسندهء حرفه ای نیستیم.گاهی می نویسیم از سر دلتنگی یا برای خالی نبودن عریضه.شاید نوشته هایمان در حد مرور خاطرات بماند یا نقد یک کتاب شود یا گیس و گیس کشی......