|
اینجا قهوه است.یکی از لوس ترین کافی شاپ های کرمان.با محیطی دلگیر،کسل کننده و کم نور.با کتاب هایی تا به تا و عروسک های وا رفته ای که از والنتاین هنوز در کتابخانه باقی مانده اند.نمی دانم چرا می آییم اینجا.احتمالاْ به خاطر فضای روشنفکرانهء اینجاست که بوی سیگار می دهد و بستنی هایش یخ زده است.درست مثل آدم ها. به بهانهء آمدن تیرگان،شال و کلاه کردیم،سایهء البرز (برادر تیرگان)را برداشتیم و راه افتادیم سمت ماهان.تنها جایی که این دوروبرها می شود رفت.باغیست درست وسط کویر.با درخت های کهنسال و آب گل آلودی که از حوض ها یکی یکی پایین می ریزد تا حوض آخر که سرریز می کند.و صدای بلند"افتخاری" که هی تکرار می شود و نه صدای آب شنیده می شود و نه صدای هو کشیدن باد. ادامه دارد.... + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 20:13 توسط ... |
|
| ||||||