|
تنم مثل خاک کویر ترک خورده ... این چندروز باران که می بارد قطره های سوزان آب درون ترک ها می لغزند و اشک در چشم هایم جمع می شود .
مادرم می گوید : دیشب بالاخره کمی بارید ، خیلی کم . هوا هم سرد شده . راستی نارنج ها هم دارند می رسند... که صدایش پر از خش و خش می شود ، دور می شود . باران شدید تر می بارد باد پر زوری پنجره ام را باز می کند و کاغذ هایم را در میانه اتاق می رقصاند .تنم می سوزد ، یاد دیوار های ترک خورده باغ و درخت های زرد برگ و نارنج های خشک و بی آب می افتم . بلند می گویم : برای من هم نارنج بفرستید و فقط صدای یک بوق ممتد را می شنوم . + نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385 18:49 توسط تیرگان |
|
| ||||||