|
امشب که خوش خوشک از دانشگاه می آمدم و آهنگی از مدونا را می خواندم (خواندن که نه هر لغتی به ذهنم می رسید جای کلماتش می گذاشتم!!!!!!!)متوجه شدم چقدر خوشبختم و چقدر سرشارم از زندگی.این نتیجه آنقدر عجیب بود که لحظاتی بهت زده به فکر فرو رفتم.فهمیدم خانواده و سلامتی ام تا چه حد اعجاب انگیز است.فهمیدم کار کردن را دوست دارم و چقدر خوب که در آرزویش نمانده ام.درس خواندن را دوست دارم و چه خوب که درسی برای خواندن دارم حتی اگر این درس آنالیز باشد.امتحان دادن را هم دوست دارم حتی اگر این امتحان کنکور باشد.چه خوب که دوست های نازنینی دارم که می توانم روی کمکشان حساب کنم و چه خوب که سایهء مردی روی زندگی ام نیست.فهمیدم زندگی آنقدر ها هم زشت نیست٬شاید حتی زیبا هم باشد.
امشب زندگی بوی نرگس می داد و خاک باران خورده.رنگ دریایی بود زرد و سرخ و قهوه ای که موج می زد در هوا.امشب زندگی درست شکل زندگی بود و من تازه فهمیدم چقدر جوان و آزادم. + نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385 19:20 توسط مهرگان |
|
| ||||||