تبليغاتX
یک سبد خالی -

یک سبد خالی

امشب که خوش خوشک از دانشگاه می آمدم و آهنگی از مدونا را می خواندم (خواندن که نه هر لغتی به ذهنم می رسید جای کلماتش می گذاشتم!!!!!!!)متوجه شدم چقدر خوشبختم و چقدر سرشارم از زندگی.این نتیجه آنقدر عجیب بود که لحظاتی بهت زده به فکر فرو رفتم.فهمیدم خانواده و سلامتی ام تا چه حد اعجاب انگیز است.فهمیدم کار کردن را دوست دارم و چقدر خوب که در آرزویش نمانده ام.درس خواندن را دوست دارم و چه خوب که درسی برای خواندن دارم حتی اگر این درس آنالیز باشد.امتحان دادن را هم دوست دارم حتی اگر این امتحان کنکور باشد.چه خوب که دوست های نازنینی دارم که می توانم روی کمکشان حساب کنم و چه خوب که سایهء مردی روی زندگی ام نیست.فهمیدم زندگی آنقدر ها هم زشت نیست٬شاید حتی زیبا هم باشد.

امشب زندگی بوی نرگس می داد و خاک باران خورده.رنگ دریایی بود زرد و سرخ و قهوه ای که موج می زد در هوا.امشب زندگی درست شکل زندگی بود و من تازه فهمیدم چقدر جوان و آزادم.

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385 19:20 توسط مهرگان |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


ما سه نفریم !

بیشتر از نه سال است همدیگر را می شناسیم و دراین مدت بارها تصمیم گرفتیم کار متفاوتی انجام دهیم.در نهایت تمام آنها به خنده های زورکی ختم شد تا بار بعد که دور هم جمع شویم.این آخرین بار تصمیم بر این شد کار متفاوتی انجام ندهیم!وبلاگ بنویسیم.درست مثل بقیه!

قرار نیست مطلب مهمی بنویسیم.هیچ کدام از ما نویسندهء حرفه ای نیستیم.گاهی می نویسیم از سر دلتنگی یا برای خالی نبودن عریضه.شاید نوشته هایمان در حد مرور خاطرات بماند یا نقد یک کتاب شود یا گیس و گیس کشی......


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1386

آبان 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385


نویسندگان

...

تیرگان
مهرگان
ماهیار


پیوندها

وروجک سر گردان
ذهن...؟
قصه ( فعلا خارج از صفه ! )
پری نامه


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS