بد جوری بی خوابی زده به سرم هر چقدر با خود لجبازم کلنجار میرم نمی تونم بخوابم امروز روز غریبی بود شاید
ساعت ها رو تختم دراز کشیدم و به سقف نگا کردم به قول ماهیار زمان از دستم فرار کرده ولی من که به سفر نرفتم ؟
شاید این طور باشه ولی اگه دقیق تر نگا کنم من هم یه جورایی در سفر بودم حد اقل زندگی عادیم واسه چند روزی
تعطیل بود
روز عجیبی بود عصر طوفانی شد که نگو و نپرس انگار که باد با درخت ها سر لج افتا ده بود و می خواست از ریشه
درشان بیاورد
آسمون عین یه آبکش سوراخ سوراخ شده بود تگرگ می بارید بیرون بودم تو حیاط تگرگ ها دانه دانه به سرم می خورد
احساس کردم دارم تو یه ظرف فالوده کرمونی غرق می شوم ، توی یه کاسه سفید با یه خط نازک سفید که دورش می چرخه
و محو می شه
امشب بالاخره بعد از مدت ها انتظار کتاب نا مه های چخوف به دستم رسید یه دنیا ممنونم! نشستم به خوندنش تو مقدمه اش
یه چیز جالبی نظرم رو گرفت :چخوف تمام نا مه هاشو به ترتیب الفبا و تاریخ مرتب می کرده ؛ چه حوصله ای !
وتوی آرشیو تامه های او 4500 نامه شخصی ونزدیک به ده هزار یادداشت برای آدم های مختلف بوده
خیلی وحشتناکه فکر می کنم که چخوف تمام عمرش مشغول نوشتن بوده
یه چیز جالب دیگه هم توجهم را جلب کرد اون هم القابی بود که چخوف وزنش به هم میدادن مثلن چخوف به زنش میگه
ها پوی من یا مادیون یا سگ عزیز من ویا عجوزه زنش هم با القابی از همین دست مقابله به مثل می کنه
پ.ن
رفتم پستمو بذارم دیدم ماه یار داره برا خودش تو نت میگرده انگار این مرض بی خوابی مسریه
نمی دونم لباس های آروین اندازه اش شدن یا نه؟