|
...نگاهی به تکه کاغذ انداخت ، کیف پولش را درآورد و شمرد : یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش و هفت . پول را روی پیشخوان گذاشت . توی دلش به خیلی ها بد و بیراه گفت از این که برای یک مریضی ساده ، برای یک جوش فسقلی داخل چشم باید این قدر پول دارو بدهد ویزیت دکتر هم بماند . در میانه همین فکر ها نگاهی به پیر مرد ی که پشت سرش توی صف ایستاده بود انداخت و سرش را به تاسف تکان داد پیر مرد لبخند زد دندان نداشت . صندوق دار که صدایش کرد ، سرش را چرخاند چیز عجیبی که شبیه به هیچ چیز نبود روی لب اش بود. مرد با دست های زمخت و پر مویش ۶ تا هزاری و ۳تا صد تومانی و یک پنجاه تومانی بهش برگرداند و خندید که : حواستون کجاست ! و بعد کیسه دارو را به دستش داد . پیر مرد با دهان بی دندانش قهقهه زد و گفت : ای جوانی ! بسوزه پدر عاشقی ! خودش هنوز گیج بود پله های دارو خانه را دو تا یکی بالا آمد هوای سرد و کثیف خیابان خورد توی صورتش خیابان شلوغ بود . تابلوی بزرگی دور میدان بود حروف قرمز رویش را درست نمی دید ، چشمانش را ریز کرد و خواند : هوا تا ۱۰ روز دیگر آلوده تر می شود . + نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385 19:19 توسط تیرگان |
|
| ||||||