تبليغاتX
یک سبد خالی - پاساژ ارکیده

یک سبد خالی

  " تو یه ایده آلیست نفهمی ، یه آرمان گرای احمق و بی خیال که نمی دونه داره دنبال چی می گرده  "

   این ها رو  خودم به خودم گفتم وقتی دم غروب رفته بودم تو محله یه دوری بزنم . هم حال و هوام عوض بشه ،هم یه بسته بادوم زمینی مزمز ( از این آبی ها که کمتر چرب و چیلی اند ) با یه سن ایچ ۷ میوه گنده برای خودم بخرم و بر گردم تا با " ابن عربی " و بقیه عالیجنابان سر و کله بزنم.( یک کارت هم گرفتم یه سری به سبد بزنم  ،بعد از یک ماه ، اومدم و دیدم که نه ! خبری نیست . " نه کسی میاد نه کسی میره "  !! )

حالا چرا سر شب به خودم بد و بیراه گفتم مربوط می شه به تنها پاساژ سر خیابون ما که از ۵ تا طلا فروشی تشکیل شده و معمولا آقایون و خانم های "شرعا حلال به هم" بازو به بازوی هم ، پشت ویترین ها قدم می زنند . امشب من هم مثل یک وصله ناجور دماغم رو به شیشه ها می چسبوندم و حرف های عاشقانه و طلایی زوج ها رو گوش می دادم . بعد از یک ربع چرخ زدن بی ثمر و در حالی که هیچ چیزی چشمم رو نگرفته بود تا بعدا که پولدار شدم واسه خودم بخرم ، کیسه خرید هم کم کم توی دستم سنگین می شد و احساس کردم همه دارن به من چپ چپ نگاه میکنن ، زدم بیرون !

خب ! من تو سرزمین خوشبختی اون ها مثل یک وصله ناجور بودم، نه به خاطر اینکه مردی رو دنبال خودم نمی کشوندم(البته شرعی ! ) ، به خاطر این که حتی تو آرزوشم نبودم . این فکر ها رو کردم و با این حساب که با همه ی این آدم های معمولی ، پست و حقیر ، متفاوتم و فرق دارم  با اعتماد به نفس تمام از پاساژ زدم بیرون . توی سر بالایی تند خیابون باد اعتماد به نفسم یهو خالی شد ! به خودم گفتم ، لااقل اینا رسیدن به اون چیزی که می خواستن . تو چی اگه چند سال دیگه برگشتی که همین جور زندگی کنی؟ زندگی رو که می شناسی ، می دونی که  چه بازی ها سر آدم در میاره ؟ دنبال چی می گردی که به هر چیزی  می رسی با لگد می زنی زیرش ؟

.... بگذریم ! امتحان ۱۰ روز دیگه اس و من این دفعه واقعا شمارش معکوسم رو شروع کردم : ده......

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385 19:54 توسط تیرگان |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


ما سه نفریم !

بیشتر از نه سال است همدیگر را می شناسیم و دراین مدت بارها تصمیم گرفتیم کار متفاوتی انجام دهیم.در نهایت تمام آنها به خنده های زورکی ختم شد تا بار بعد که دور هم جمع شویم.این آخرین بار تصمیم بر این شد کار متفاوتی انجام ندهیم!وبلاگ بنویسیم.درست مثل بقیه!

قرار نیست مطلب مهمی بنویسیم.هیچ کدام از ما نویسندهء حرفه ای نیستیم.گاهی می نویسیم از سر دلتنگی یا برای خالی نبودن عریضه.شاید نوشته هایمان در حد مرور خاطرات بماند یا نقد یک کتاب شود یا گیس و گیس کشی......


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1386

آبان 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385


نویسندگان

...

تیرگان
مهرگان
ماهیار


پیوندها

وروجک سر گردان
ذهن...؟
قصه ( فعلا خارج از صفه ! )
پری نامه


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS