|
از کرمان آپدیت می کنیم که آپدیت کرده باشیم ! بوی و بهار و آسمان سرخ از غبار دو سه روز پیش دوباره دیوانه مان کرد ...هر سال دم بهار به اندک بهانه ای عاشق می شویم ... شاید یک تار موی آشفته ، شاید یک صدای لرزان ، شاید یک سایه کم رنگ که کنارمان راه می رود ... با عشقمان که دیگر دوست نداریم فریادش کنیم می خوابیم این روز ها را و بیدار می شویم و صبح مست مست خیره به آسمانیم که هنوز آبی است ، یک آبی وارفته ، خورشید که تنمان را با بی رحمی می سوزاند ، انگار نه انگار که ما عاشق شده ایم !! عشقمان را گذاشته ایم کنار ماهی سفره هفت سین ، عشق مان هیچ وقت " سین "نداشته ، ولی ما میخواهیم بگذاریمش وسط سفره ( کنار ماهی که آن هم "سین " ندارد ) و سیر نگاهش کنیم تا صدای توپ بلند شود .... فکر می کنیم آن وقت همه چیز خوب می شود ، آسمان آبی لاجوردی و خورشید گرم گرم ! عشقمان نشسته رو به رویمان چیزی نمی گوید ، حتی سرش را تکان نمی دهد ولی ما می دانیم که با ما موافق است . آخر او عشق ماست .... پ.ن : انگار قصه فیلتر است ، نه ؟ + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 22:49 توسط تیرگان |
|
| ||||||