|
مرد سنگی ! به دنیا آمدم . شانه هایت را هم بالا بیاندازی اتفاقی نمی افتد . حدود بیست و سه چهار سال دیگر من آن جا هستم . هر قدر هم دلم گرفته باشد و هر قدر هم گیلمور لب هایش را به هم فشار بدهد و بخواند اشکم در نمی آید که تو با انگشت های زبرت پاکشان کنی و غش غش بخندی Wish you were here ! به افسردگی شب تولد من ! آن شب قرار است بخندم . برقصم و تبریک بگویم به خودم به اشغال ربع قرن زمان در این کره خاکی ! + نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 17:33 توسط تیرگان |
|
| ||||||