|
از میان تمام آن داد و فریاد ها و شکستن ها و مشت کوبیدن ها و گریه کردن ها ، زن تنها صدای خفه خودش را شنید :" دیگر تمام شد ، دیگر هیچ وقت درست نخواهد شد. " گوشه ای کز کرده بود ، نه برای مظلوم نمایی و یا گریه کردن ، ترسیده بود . پیراهن آبی اش از میان پاره شده بود تنش عریان وزخم خورده بود. صدای قدم های سنگین مرد به گوشش می رسید . در خودش مچاله تر شد ، حالا به راستی از او می ترسید از او که هیچ گاه قابل پیش بینی نبود . به درست یا غلط همه گناه را به گردن خودش انداخت ، این شد که سرش را مغرورانه بالا گرفت و به چشمان مرد خیره شد تمام تنش در انتظار یک ضربه آماده بود .... مرد به آرامی خم شد تکه ای از لباس پاره ی او را از زمین برداشت و گفت :" هر وقت خواستی می توانی بروی " و از اتاق بیرون رفت. باز هم ترسید ؛ یعنی چه؟ یعنی همه چیز تمام شد بدون هیچ حرفی؟نمی توانست برود پاهایش از زمین کنده نمی شد. آنروز صبح هوا روشن نشده بود که از خواب بیدار شده بود ، دراز کشیده بود و به باریکه نوری که زور می زد تا از میان پرده سقف را روشن کند ؛ خیره شده بود. فکر کرده بود ، می گویم همه چیز را می گویم ... کتکم می زند و تجسم کرده بود که کتک می خورد وبعد می رود و بر نمی گردد. پیش خودش فکر کرده بود شاید این کتک خوردن به رفتنش کمک کند . اما نمی توانست فکر می کرد به رفتن و تمام لحظه های آن را از در آوردن پیراهن پاره تا پوشیدن کفش هایش را؛ در حالی که مرد با چشم های بسته روی صندلی گهواره ای نشسته و سیگار می کشید ، تصور می کرد. نه ! این طور خوب نیست باید چشم هایش را می دید آن وقت شاید موقع رفتن مثل دفعه های قبل من و من می کرد و... شاید هم نه؟ ولی باید چشم هایش را می دید:" حتما الان غم گین اند ولی نه الان بیش از همه چیز عضبانی اند" بلند شد و از لای در سرک کشید همه چیز همان طور بود ، مرد ، صندلی و سیگار. به طرف پنجره رفت ، پرده را کنار زد ، انبوه خانه های غم گین در برابرش ظاهر شد فکر کرد روز ها،هیچ وقت این خانه ها به نظرم زیبا نبوده اند ولی شب ها ، از دم غروب که چراغ ها یکی بعد از دیگری روشن می شوندو بعد کوچه در تاریکی مطلق است دیگر ظاهر غم گین و فقیرانه خانه ها به چشم نمی آید تنها چراغ های خوشبختی دیده می شوند. چراغ هایی که سفره های شام و حرف و عشق را روشن می کنند. بر خلاف اینجا که همیشه تاریک است و من که عادت به خواندن دارم همیشه در آن نور کم خط ها را تر سان دنبال می کنم " " ای کاش می توانستم پایین بپرم جسارتش را ندارم ، پایین پریدن کار سختی نیست کافی است پنجره را باز کنی ، آن نرده کوتاه جلوی سقوطت را نمی گیرد" تجسم لحظه سقوط برایش ترس آور بود ، بر خورد با کف سنگی حیاط با دست و پای از هم گشوده و نیمه عریان با یک پیراهن آبی پاره... نه دوست نداشت در روز سقوط کند، در میان حانه های غم گین ، دلش می خواست چراغ های خوشبختی شاهد مردنش باشند، می خواست در کنار آرزو ها یش بمیرد . می خواست بگوید می خواست از آرزو هایش بگوید. فکر کرده بود " می گویم ... می گویم بعد کتکم می زند و می روم" ولی نتوانسته بود . به جای تمام آن کلمات رویایی، صداهای گنگ از دها نش بیرون امده بود خودش را هزاران بار دور تر از مرد دیده بود تحملش را نداشت، تحمل دستانش را وحتی نفسش را . گیج شده بود. نمی فهمید چرا این قدر دور از هم تنش می لرزید، سرش گیج می رفت ؛ در آن لحظه به دنبال شانه های مرد گشته بود تا کمی خودش را آرام کند . مرد کنار رفته بود لبانش بی حالت بود مثل تمام وقت هایی که از زن دلخور می شد... زن نمی دانست در آن حالت چه گفته است.... از پشت پنجره کنار رفت مدتی در اتاق قدم زد، و بعد بیرون رفت از اتاق که بیرون رفت احساس کرد همه چیز مثل هر روز است ؛ صدای جوشش آب درون کتری، باز و بسته شدن در یخچال ، دو لیوان چای که روی میز بود و مرد مثل همیشه پرسید:"چای؟" و او هم طبق عادت گفت:"نه" و بعد نفس عمیقی کشید و گفت:"می خورم". + نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385 19:22 توسط تیرگان |
|
| ||||||